گنج

شمارهٔ ۵۸

من از میخانه زان رو ناگزیرمکه جز می نیست آبی در خمیرم
بیا ساقی که در وقت جوانیبه بازی کرد چرخ پیر پیرم
زپای افتاده ام هنگام رحم استاَلا ای آنکه گفتی دستگیرم
همای اوج تقدیسم که چون جغدز ویران جهان آید صفیرم
ایا خرمن خدا بر خوشه چینانگرت رحمی است مسکین و فقیرم
به من بس مهر دارد مادر دهرکه از پستان محنت داده شیرم
فکندم خون دل را ره به مژگانکه نقش غم بماند در ضمیرم
رساند زخم کاری زود زودمفرستد مرهم امّا دیر دیرم
از آن ابرو زند گاهی به تیغموزان مژگان کشد گاهی به تیرم
گهی در پای قدّش پای بندمگهی در دست زلفش دست گیرم