گنج

شمارهٔ ۵۷

ز جورت بس که شبها ناله چون مرغ سحر کردمز بیداد تو مرغان سحر را با خبر کردم
به راه عشق هرکس اوفتاد از پا به سر پویدخلاف من کز اول گام ترک پا و سر کردم
اگر عشاق را خون جگر اشک روان گرددمن از عشق تو اشک چشم را خون جگر کردم
شنیدم کاتش دل می نشاند اشک چشم ماندیدم بلکه من از آتش دل دیده تر کردم
پر پروانه از شمع محبت سوخت اما منسراپا خویش را از پرتو این شمع پر کردم