گنج

شمارهٔ ۵۶

نه چنان ز عشق بیمار وز هجر مستمندمکه توان قیاس کردن که چقدر دردمندم
خردم کند ملامت که مرو بکوی خوبانچکنم؟ نمیتوانم که جنون کشد کمندم
دگر از عمارت دل به جهان مرا چه حاصلکه به سیل اشک بنیاد وجود خویش کندم
ز فراق مهر رویت شده پیکرم هلالیچه خوش است اگر بکوبی تو بدان سُم سمندم
منم آن شکسته پر مرغ که نیست آشیانیبه جز از شکنج دامم بجز از خم کمندم