شمارهٔ ۵۵
در بند هرچه در دو جهان هست نیستمدر حیرتم که اینهمه مفتون کیستم
رازم چو شمع بر همه آفاق گشته فاشخندان به حال خویشتن از بس گریستم
گر آبیم در آتش دل چیست مسکنمور آتشی در اشک روان غرقه چیستم
از من به غیر دوست نشانی بجا نماندوان ترک باز درپی غارت گریستم
با یک دو قطره خون دل و مشتی استخوانیک عمر در شکنج غمت خوب زیستم
روزی که دیده محو تماشای او نبودبر تیره شام هجر چرا ننگریستم