شمارهٔ ۴۷
ز جان بیزارم از دست دل خویشخدایا با که گویم مشکل خویش
گل من خار غم در پا نداردکه چندان فارغست از بلبل خویش
به دریای غمت نازم که بازمبه قعر خویش برد از ساحل خویش
دل من می ندانم مایل کیستکه هیچش می نبینم مایل خویش
دی از پروانۀ وصل تو تا صبحشدم از شوق شمع محفل خویش
چو مرغ بیضه ضایع کرده دایمدلم گیرد کنار از منزل خویش
ندانم آخر این صیّاد بی رحمچرا پوشید چشم از بسمل خویش
دلا تا چند کاری تخم هستیبه باد نیستی ده حاصل خویش
بهل تا اوفتان خیزان بیایدغبار خسته ره با محمل خویش