شمارهٔ ۴۶
شکفته غنچۀ خندان و گویی از دهنشچکیده خون دل بلبلی به پیرهنش
چنان ز ساغر گل بلبل چمن مست استکه بیفریب توانی کشید در رسنش
به خواب چشم تو مایل ترم که می ترسمرسد به عقل شبیخون لشکر فتنش
کجا خلاص شود دل که دست و پا بستندبدام زلف و فکندند در چَهِ ذقنش
ز حمل بار غمت آسمان چرا ترسیدمگر معاینه کردند روزگار منش
دلم رمیده ز زهد آنچنان که نتوانمکشید جانب مسجد به صد هزار فنَش
به پای لاله کدامین شهید مدفون استکه از لحد بدر افتاده گوشۀ کفنش
کسی که گشت به غربت اسیر چنبر عشقعجب مدار که یادی نیاید از وطنش
غبار را دل آینه فام صافی بودولی به زنگ شد آلوده از غبار تنش