شمارهٔ ۴۳
بگیرم خون پاک تاک ازین پسبشویم دفتر ادراک از این پس
به مِی دلق ریائی را بشویمشوم ز آلودگی ها پاک از این پس
صبا زد چاک بر پیراهن گلزنم بر جامۀ غم چاک از این پس
اگر پیر مغان دستم بگیردنخواهم زیستن غمناک از این پس
اگر پامال خواهم شد چه باک استندارم دست ازین فتراک از این پس
نجویم گرچه میجستم ازین پیشوفا زان دلبر چالاک از این پس
ز دست و پای زنجیرم گشودندتوانم ریخت بر سر خاک از این پس
نخواهم گرچه جانم بر لب آمدپی زهر غمت تریاک از این پس
بگو دهقان عالم را که برخاکنکارد جز نهال تاک از این پس
چو شد مقصود از جانانه حاصلزجان دادن ندارم باک ازاین پس
چه سازم گر نسازم پس بسازمدلا با گردش افلاک از این پس
هوا خواه تو شد مگذار ازین بیشغبار خویش را بر خاک از این پس