شمارهٔ ۴۴
جلوه کند به باغ اگر سرو بلند قامتشسرو ز پا فتد که تا کس نکند ملامتش
بار دگر گر افتدم دامن وصل او به کفباز رها نمیکنم تا نکشم ندامتش
عاشق زار خویش را تیر هلاک گو بزناز تو کسی نمیکشد گر بکشی غرامتش
تا مگر از جفای او شکوه همی بدو کنمکاش به جلوه دیدمی قامت در قیامتش
تا به نظر نیایدت کبک و خرام دلکشششیوۀ رفتنش ببین حالت استقامتش
سستی عهد او نگر محکمی وفای مناو ز خدا هلاک من خواهد و من سلامتش
باد صبا غبار من گر ببرد ز تربتمدر سر کوی او بود جایگه اقامتش