شمارهٔ ۳۸
بساط ساحت کشت است و خیمه سایه بیدطعام سینه کبک دری شراب نبید
به گریه ابر چو پیران که های عمر گذشتبه خنده غنچه چو طفلان که هی شباب رسید
درون شاخ ز کتمان راز پر خون بودصبا ز لطف بر او پردۀ شکوفه درید
گرفته طرۀ سنبل صبا چو عاشق مستکه زلف دلبری اینگونه تابدار که دید
بیا که پردۀ این چنگ عنکبوتی تاربه گرد خیل حوادث چو پشّه پرده کشید
یکی چو ابر به دامان ز گریه سیل گشودیکی چو غنچه گریبان ز خنده باز درید
به نقد هر چه ز نو داشت به میگسار فروختز جنس هر چه کهن داشت می فروش خرید
نوای بلبل شوریده میزند ره هوشدگر ز شیخ که خواهد حدیث توبه شنید
بیار ساقیِ گل چهره جام مِی که خدایبه آبروی گل ولاله جرم ما بخشید
چه باده خورد ز دست صبا تدزو چمنکه مست گشته و در پای و سر و بن غلطید