گنج

شمارهٔ ۳۹

به یاد جفت و طاق ابروی یاربپیما ساقیا پیمانه بسیار
بخونریزی عاشق ابروانشچو شمشیر علی در قتل کفّار
بدین طرز ار دو چشم می فروششفروشد مِی نماند نفسِ هشیار
تمارض کرد نرگس تا که گردددو چشمانش نگشت و ماند بیمار
ببیند هر که چشم نیم خوابشبماند تا به صبح حشر بیدار
ز چین آن دو زلف پر چَم و خَمفتاده در سرم سودای زُنّار
به طور و طَرز رفتار نگارمرود کبک دری هرگز مپندار
به امید وصالش بر در دوستدو دیده دوختم مانند مسمار
برآرم صبح محشر چون سر از گورغمی نبود مرا غیر از غم یار
بیا امشب ز هجر زرد روئیغبار از دیدگان انجم تو بشمار