شمارهٔ ۳۷
از کف ما عشق دامان شکیبایی کشیددیدی ای دل کار ما آخر به رسوایی کشید
از مسلمانی چلیپا زلف ترسا بچه ایآخرم در حلقۀ زنّار ترسایی کشید
گاه گاهم رخ نماید آن پری پیکر به خواببی سبب نبود اگر کارم به شیدایی کشید
هرکه بار عشق جانان را بدوش جان نهادبار یک عالم مصیبت را به تنهایی کشید
من ندادم دل به دست او ز روی اختیاراو دل از دستم به بازوی دلارایی کشید