شمارهٔ ۳۶
نگار من ز شبستان به در نمیآیدزمان گل مگر آخر به سر نمیآید
بهار میگذرد ساقیا تعلل چیستمگر خزان دو سه روز دگر نمیآید
چه شد که لاف کلیمی نمیزند بلبلز شاخ گل مگر آتش به در نمیآید
گذشت عمر عزیزی که بود دولت وصلولی زمان جدایی به سر نمیآید
همیشه بود همآواز من چه شد امشببه گوش نالهٔ مرغ سحر نمیآید
کشم ز صومعه دیگر به سوی میکده رختکه بوی خیر ازین بام و در نمیآید
کسی ز منزل جانان خبر به ما نرساندکه هر که میرود از وی خبر نمیآید
اگرچه نخل مرادست سرو قامت دوستدریغ و درد که هرگز به بر نمیآید
غمین مباش غبارا که عیب بیهنرانبه چشم مردم صاحب نظر نمیآید