گنج

شمارهٔ ۳۵

هرکه دست از جان نشوید کی ز جانان کام جویدوان که در آتش نسوزد کی ز آب آرام جوید
عاشق و آرام دل هیهات هیهات این بلا کشکی به یاد خویشتن پرداخت تا آرام جوید
دل پناه از جور گردونم به جانان برده هِی هِیآهوی مسکین امان از شیر خون آشام جوید
عاشقی را خاک بر سر کن که وصل و کام خواهدعارفی را ننگ عارف دان که ننگ و نام جوید
مَنعم از زلفش مکن زاهد که چون صید بلاکشعاشق صیّاد شد پیوسته حلقۀ دام جوید
از شکنج زلف جانان دل به رویش گشت مایلصبح گم کردست او را در میان شام جوید
از حجاب زلف بیرون آ که این بیچاره عاشقبگسلد زُنّار و بیزاری از این اصنام جوید