شمارهٔ ۳۴
روزی که کلک تقدیر در پنجۀ قضا بودبر لوح آفرینش غم سرنوشت ما بود
زان پیشتر که نوشد خضر آب زندگانیمارا خیال لعلت سرمایۀ بقا بود
روزی که میگرفتند پیمان ز نسل آدمعشق از میان ذرّات در جست و جوی ما بود
ساقی شراب شوقم دیشب زیادتر دادگر پاره شد ز مستی پیراهنم به جا بود
بر عاصیان هر قوم بگماشت حق بلاییما خیل عشقبازان هجرانمان بلا بود
ساقی لباس زهدم صد ره به مِی فروشُستتا پاک شد ز رنگی کالودۀ ریا بود
گر در محیط حیرت غرقم گناه من چیستدر کشتی وجودم عشق تو ناخدا بود
میخواستم که دل را از غم خلاص یابمداغ جدایی آمد وین آخرالدوّا بود