گنج

شمارهٔ ۲۴

امروز اگر به سنگی مینای جان توان زدفردا ز خُمّ هستی رطل گران ‌توان زد
ساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی راجز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زد
دنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیستمِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زد
فردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندمامروز ساغری با حوراوشان توان زد
از ما کناره کردی راه خطا گرفتیپنداشتی که کامی با دیگران توان زد
بگذار چرخ گردون بر کام ما نگرددیک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زد
رخسار آتشینت تا چند در نقاب استما را شراری از وی آخر به جان توان زد
از مرغ بند بر پا پرواز چند خواهیبگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد