گنج

شمارهٔ ۲۵

همه روزه بر سر کشور دلم از بتان حشمی رسدچه رسد به ملک خراب اگر حشمی ز محتشمی رسد
شود جراحت سینه بِه ز عنایت تو اگر به مندو سه قطره مشک تَر ای صنم ز ترشّح قلمی رسد
ز شراب شوق تو سرخوشم صنما به خاک بریز میچه تفاوتی کند از نَمی که ز شبنمی به یَمی رسد
به وفا و مهر تو مایلم به جفا و جور تو خوشدلمکه خوشیست بر من و مثل من ستمی که از صَنمی رسد
به صباح روز قیامت ار فکنند وعدۀ وصل اوهمه عمر من به دمی رود که قیامتم به دَمی رسد
چو رسی به ابر عطای او ز غبار خسته به او بگوکه به کِشت سوخته خرمنی چه شود اگر از تو نَمی رسد