شمارهٔ ۲۲
به کوی میکده دی هاتفی بشارت بردکه فضل حق گنه مِی کشان به غارت برد
دلم ز پیر خرابات شکرها داردکه رنجها پی تعمیر این عمارت برد
ز رنگ توبه شد آلوده خرقۀ صوفیبکوی باده فروشش پی قصارت برد
مگر ز بوی قدح تر نکرده شیخ دماغکه نام درد کشان را بدین حقارت برد
بکوی میکده گر دل مقیم شد چه عجبکه اجرهای فراوان ازین زیارت برد
نداشت در دل شه چون غم رعیت راهدل شکستۀ ما را به استعارت برد
مرا به راه طلب چست کرد مرشد عشقکه هر چه داشتم از کف به یک اشارت برد
بدین عطیه چه شکر آورم که مردم چشممرا به میکدۀ عشق با طهارت برد
به راه عشق تو ساقی مرا سبک رو کردکه هر چه داشتم از جرعه ای به غارت برد
بدست عشق ده ای دل عنان خویش و مترسکه او به هر طرفت برد با بصارت برد
غبار از خم چوگان عشق گوی مرادبه صبر برد ولیکن به صَد مَرارت برد