گنج

شمارهٔ ۲۰

دل دیوانه زان پیوسته خو با کودکان داردکه کودک جیب و دامن پر ز سنگ امتحان دارد
دلم با حلقۀ زلفت گرفته آنچنان الفتکه چون مرغ شکسته بیضه رَم از آشیان دارد
مرا ای ناخدا بگذار در غرقاب حیرانیندارد عقل من باور که این دریا کران دارد
غرور حسن کِی فرصت دهد تا ماه من داندکه در کوی ملامت عاشقی بی خانمان دارد
بنازم نوبهار حسن آن شمشاد قامت راکه تا هست ایمنی از صدمت باد خزان دارد
چو یکجا رفت عاشق را ز کف سرمایۀ هستیکجا خاطر پریشان از غم سود و زیان دارد
سرشک شمع بر دامان چرا پیوسته میریزدهمانا گریه از دلسوزی پروانگان دارد