شمارهٔ ۱۵
هرکه خو با دلبر ترسا گرفتدر خرابات مغان مأوا گرفت
هرکه چون مجنون به لیلی داد دلپوست پوشید و ره صحرا گرفت
ناوک مژگان آن ابرو کمانچون روان در عضو عضوم جا گرفت
ذزِه را خورشید رخشان در کنارگر گرفت از همّت والا گرفت
این تن خاکی به خاک افکن که دزدراه کی بر مَرد بی کالا گرفت
کار سهل عاشقان جان بازیستکار عشق از این جهت بالا گرفت
خرّم آن مولا که مولایی خویشترک کرد و خدمت مولا گرفت
گل ز گلشن رفت و بلبل از چمنرخت بست و عزلت عنقا گرفت
چشم خون پالای اهل دل غبارگوهری داد از کف و دریا گرفت