گنج

شمارهٔ ۱۴

مطرب دلم ز پرده به در میرود بخوانساقی بیا که آتش عشقم به جان گرفت
دیدی دلا که شعلهٔ جولاهه فراقمانند نقطه عاقبتم در میان گرفت
از بس که سوخت کوکب بختم در آسمانظلمت فضای خانه کرّوبیان گرفت
خوبان به مهر دلشدگان را کنند اسیرکِی مُلک دل به قوّت بازو توان گرفت
پروانه را وصال نماید شب فراقتا شمع را ز سوز من آتش به جان گرفت
ما در پناه پیر مغانیم گو بگیرگر گرگ گوسفند ز دست شُبان گرفت
هرگز نبرد ره به سرا بوستان گلالّا کسی که الفت با باغبان گرفت
عارف شناخت قدر خموشی از آن که دیدآتش به جان شمع ز دست زبان گرفت
تا کِی اسیر غول بیابانی ای غبارآنکس بریده ره که پی کاروان گرفت