گنج

شمارهٔ ۱۳

از آتش دل آهم تا روی پوش برداشتسیلاب اشک چشمم چون دیگ جوش برداشت
عیبش نمی توان کرد چون دردمند عشقیاز صبر عاجز آمد از دل خروش برداشت
باری که پشت گردون از هیبتش دوتا شدآن را به دوش مستی بی تاب و توش برداشت
افغان ز ‌چشم ساقی کان ترک بی مروتهم رخت عقل دزدید هم نقد هوش برداشت
روپوش عیب ما بود پشمینه ای و او رادر رهن ساغری مِی دی مِی فروش برداشت