گنج

شمارهٔ ۱۶

بر زلف تو تا باد صبا را گذر افتادبس نافۀ چین بر سر هر رهگذر افتاد
بس یوسف دل دید در آن چاه زنخداندیوانه دلم بر سَر آنان به سر افتاد
ما را ز سر زلف تو این شیوه خوش آمدکاشفته چو ما بر سر و پای تو در افتاد
یک حلقه از آن زلف گره گیر گشودندصد عُقده به کار من بی پا و سر افتاد
دیگر خبر مردم هشیار نپرسدآن مست که در کوی مغان بی خبر افتاد
تا زلف تو در دست نسیم سحر افتادکار من سودا زده زیر و زبر افتاد