شمارهٔ ۹۹ - در موعظت و نصیحت و ترهیب از دنیا و ترغیب به آخرت گوید
مدبری که به فرمان او است جان درتنمهیمنی که شرف داد مرد رابرزن
خدای عزوجل خالق سپید و سیاهکه کرد شب را تاریک و روز را روشن
قدیم لم یزل و پادشاه باعظمتز عزت او را تخت و «ز»کبریا گرزن
زده برابر خرگاه شرق خیمه غربکشیده گرد بساط زمین طناب زمن
ز بانگ رعد و تف آفتاب در ره او استکه چرخ مشعله دار است وابر مقرعه زن
به آستین ادب رفته خاک درگه اوغلام ماه گریبان آسمان دامن
به علم چشمه آب آوریده از خارابه امر شعله آتش نهاده در آهن
به حجره شب تیره ستاره کرده چراغز شمع ماه منور سپهر کرده لگن
به فضل و رحمت عقلی سرشته در هر دلبه علم و حکمت جانی نهاده در هر تن
به دست عقل به بستان جان فشانده درختبه طفل خاک ز پستان ابر داده لبن
برآوریده به روز آفتاب زرد کلاهز چرخ سبز قبای کبود پیراهن
ستارگان به شب از آسمان نمایندهچو بر بنفشه پراکنده برگهای سمن
جهان سیاه کند شب چو خانه تاریکبه دست صبح کند سقف خانه را روزن
ز شعمدان فلک شمع روز بفروزدچو کم شود ز چراغ ستارگان روغن
مه از غرایب او هندوی است هندو زادشب از عجایب او زنگئی است آبستن
بهارگاه چنان باغها بیارایدکه چرخ را ایوان و بهشت را گلشن
نگارخانه چین سازد و بتان چگلز نقشهای ریاحین و سروهای چمن
درخت و مرغ و گل از بوستان به قدرت اوکشیده قد و گشاده زبان و بسته دهن
به دست باد بهاری ز جامه خانه باغبرون دهد کله نرگس و قبای سمن
ز شاخ سبز گل سرخ راست پنداریبساخت است به پیروزه در عقیق یمن
سلاح خانه زرین کند رزان بخزانز آبها زره آنجا ز برگها جوشن
به بوستان ز درختان کنیزکان سازدز نار ساخته پستانشان ز سیب دفن
ز صنع او شده نیلوفر آفتاب پرستو زو رسیده به خورشید سرو سایه فکن
به فصل فصل دهد رنگ رنگ خلعتهازمانه را کرم و فضل ایزد ذوالمن
ایا مسبح تو وحشیان بیشه و کوهو یا مسخر تو ساکنان شهر و وطن
ز صنعهای تو تابد کواکب از گردونز فضلهای تو خیزد جواهر از معدن
در تو مسکن بیچارگان بی مأواره تو منزل آوارگان بی مسکن
منم کمینه کس از بندگان درگه توزیاد تو دل من زنده چون ز روح بدن
ثنا و شکر تو را بنده وار و سوخته دلچو حلقه ساخته درگوش و طوق درگردن
جواهر کرمت در خزینه خردمچو مشک تعبیه در ناف آهوان ختن
ز فضل توست مرا شعر اگر نه بر در توچه خیزد از من و صد هزار چو من
دلا به کار قیامت قیام باید کردبه بارگاه طرب رفت از این سرای محن
جهان کمینگه غول است رخت ازو بردارمشو چو مرغ درین دامگاه اهریمن
هوی مگیر و به دنبال او مدو هرزهکه پیش خدمت بت ضایع است رنج شمن
نگر نصیب من و تو چه باشد از دنیاکه تیغ و زهر بود بهره حسین و حسن
بهشت در سر دنیا مکن ز بی خردینداند باغ طرب هیچ کس به کنج حزن
هوی پرستی و آگه نه ای ز آفت اوبه مار بی هده بازی همی کنی چو رسن
تو عاشق زن و فرزند و آفت دو جهانهمه ز محنت فرزند باشد و غم زن
مخور حرام و طعام بهشت امید مدارشکر مکوب که پرسیر کرده ای هاون
ز قعر چاه جهنم اگر همی ترسیبه دنیی از پس کس بد مگوی و چاه مکن
سیه مکن به گنه نامه سپیدت راکه مانده نیست بر او جای یک سر در زن
گناه می کنی و هیچ توبه می نکنیاز آن محله نباشی شبی بدین برزن
گنه بزرگ و درتوبه تنگ کی برهیشتر چگونه درآید به روزن سوزن
جهان خرابه و مال جهان چو مردار استمن و تو برسر مردار او چو زاغ و زغن
ز ننگ ناخلفان شاید ار به عالم درزنان و مردان عنین شوند و استرون
فرشته وار کم آزار باش در دنیاکه تا نخیزی از گور چون سگ از گلخن
به گاه خیزی و دندان کنان روان نیازبه گه شوند به دوکان مرد دندان کن
درون برون و منافق دل و دغل بازیز پیچ پیچ همه مکر و زرق و حیله و فن
دغل همی کنی و هیچ گونه شرمت نیستز ناقد بدو نیک و علیم سر و علن
به باغ طاعت ایزد چو عندلیب بنالبه غار حیلت دل در چو عنکبوت متن
تو را تعصب و مذهبگری مهمی نیستمهمهای تو در دین فرایض است و سنن
مکن تعصب و بنشین به عافیت جائیز باد جهل می نگیز گرد و خاک فتن
مباش آلت شر خواجه تا عقاب عقاببه دشت حشر نگردد تو را به پیراهن
به خیر کوش که فردا کبوتران ثوابگناههای تو را بر چنند چون ارزن
نصیحتی شنو و پند دشمنان مپذیرچو ابلهان جهان عهد دوستان مشکن
به رسم و سیرت آزادگان پیشینهکریم عادت و خوش خوی باش و نیکو ظن
درون به قعه چین و برون هندوبارحدود کشور روم و ولایت ارمن
همه بگشتی و بسیار چیزها دیدیهنوز فعل قبیح تو گشته نیست حسن
مشو چو لاله رعنا کز آفت پیریبنفشه زار تو شد مرغزار پر سوسن
تو را به پیری طرفه است عیش برنائیکه گل غریب و بدیع است در مه بهمن
مبارزی است اجل پیش او دلیر مشوچو برنیائی با تیغ او سپر بفکن
اگر چو رستم زالی ز مرگ خواهی شدبه زیر خاک لحد چون به چاه در بیژن
مباش غره به عمری که مرگ در پی اوستکه جایگاه تو گور است و جامه تو کفن
در آن سرای که امروز های و هوی کنیبه روز مرگ تو باشد شناعت و شیون
ز گرد لشکر ایام و بانگ کوس اجلبسا ولایت و شهرا که شد رسوم و دمن
تو را که مرگ گریبان گرفته نیست هنوزبگیردت خبر مرگ دیگران دامن
قوامیا توئی آن شاعری که می گفتیبه شهر شعر منم نانبای نان سخن
به شکل گندم من هرشب ازفلک پروینبود چو خوشه ای در برزبر جدین خرمن
فلک ز بهر من از آسیای کن فیکونز برف آرد فرستد ز ابر پرویزن
خمیر مایه صد ساله عقل هست مراکه در ترازو«ی» عمر است سنگ پنجه من
کنند کارم دارندگان جنت و حورخرند نانم جویندگان سلوی و من
مرا چو دوست خدای است هیچ باکی نیستاگر شوند به قصدم همه جهان دشمن
جهان به تیغ سخن بستدم عدو را گوزحیر می خور و جان می کن و زنخ می زن