شمارهٔ ۹۸ - در موعظت و نصیحت و زهد در دنیا و رغبت به آخرت گوید
جهان سرای و بال است و بارگاه عذابرباط تیره و تنگ و پل خراب و یباب
خلائقی زده بر دشت حشر لشکرگاهنهاده رخت دل اندر در سرای ثواب
یکی گروه درین خیمه دوازده طاقکه استوار شد از هفت میخ و چارطناب
ولی چه نفع در آن لشکر و در آن خیمهکه خفته اند همه خلق پای کرده در آب
آیا شکار تو مال حرام و در دوزخبه صید جان تو پران شده عقاب عقاب
مده ربا منه بدعت و مگوی دروغنجات جوی و نکو زی و خویشتن دریاب
شتاب دار به طاعت که مرگ کرد درنگدرنگ کن ز معاصی که عمر کرد شتاب
چو بود موی تو شب رنگ خفته دل بودیبگویمت که به شب در نبود خواب صواب
ز کوهسار سرت صبح روز نومیدیبرآمد است و تو خود در نیامدی از خواب
چرا ز آفت پیری خزان صفت شده ایبهار شکل مگر بوده ای به وقت شباب
به چهره زرد چو برگی به شخص گوژ چو شاخبه سرسفید چو برف و به دل سیه چو غراب
مکن خضاب که پیری نهان نشاید کرددرون پرده چنان باش کز برون حجاب
چو نور روز به از ظلمت شب است چراتو صبح شیبت خود شام کرده ای به خضاب
مکن چو دیو جوانی شهاب پیری راکه دانی آخر کز دیو بهتر است شهاب
چه داری از پس پیری امید برنائیورای قصران ای دوست کی بود دولاب
چو چنگ گوژ شدستی ز روزگار و هنوزچو زی ناله عشرت کنی ز عشق رباب
مکن خراب جنان را ز حرص دنیی دونمده به باد خرد را ز عشق باده ناب
بهوش باش که دمساز ناز تو است خردقدم مگیر که غماز راز تو است شراب
اگر بدیت نصیحت کند به جان بشنوچو نیک گوید ازو برمگرد و روی متاب
ز پند مفسد اگر مصلحی شوی چه عجبکه سیب سرخی گیرد به زردی مهتاب
گرسنه ای نشده است از تو سیر تا شده ایز عشق تشنه چشم چو نرگس سیراب
ز درد عشق نگاران سیمگون سیمابه چهره چون زر و لرزان به شخص چون سیماب
نماز و عشق بتان راست کی بود با هممکن چنین که نکو نیست سرکه در جلاب
به مسجد آئی با عشق دلبر بت رویندید جز تو کسی بت پرست در محراب
گناهها کنی و چشم داری آنگاهیکه روز حشر به رحمت کنند با تو خطاب
حساب خویش هم اینجا بکن گزاف مگویکه آن نه روز گزاف است هست روز حساب
چه حاصل آید از این مهتران بی حاصلکه جمله عاشق سیمند و سغبه القاب
همی درند چو سگ پوستین یکدیگرز پوست آدمیند از درون پوست گلاب
به پوست در چو سگ و پوست برده از دد و دامکه پوستین همه هست قاقم و سنجاب
به صد هزار درج کمتر از خرند ولیکنهاده خود را در معرض اولوالالباب
ایا برق هوای تو را سوار جفاز جور داده عنان و ز جهل کرده رکاب
مسبب از تو به چوب و شکنجه بستاندهر آنچه جمع کنی سالها به رنج و عذاب
از آن مسبب اسباب تو همی ببردکه راست می نروی با مسبب الاسباب
منجمان را کذاب خواند پیغمبرکه حکمتشان به خطا مایل است در هرباب
اگر منجم کذاب شد به علم نجومتو پس چرا که منجم نه شدی کذاب
دروغ و غیبت و بهتان همی توانی گفتاگرچه نیست تو را تخت و مبل اصطرلاب
هزار حجت قاطع گرفت بر تو خدایچه بر زبان رسول و چه در بیان کتاب
که بر صراط زپای تو بر کنم چون تیراگرتبه بکنی پای نمل و پر ذباب
فساد و ظلم و خیانت کنی بر آن اومیدکه کردگار غفور است و راحم وتواب
نماز و روزه و خیرات چون همی نکنیکه ذوالجلال غیور است و قاهر و وهاب
نعوذبالله اگر کردگار در محشربه کرده تو کند با تو در خور تو عتاب
مشو به مطبخ دوزخ ز آتش شهوتجگر پر از نمک و دل ز درد گشته کباب
دلت ز هیبت مرگ اعتبار برنگرفتچه در مصیبت مام و چه در فجیعت باب
تو را نصیحت اصحاب سود کی داردکه هیچ سود نکردت مصیبت احباب
گمان مبر که اجل تیربردلت نزندو گر به تیغ بری موج خون بر اوج سحاب
عقاب مرگ شکارت کند و گرچه به تیغشکار باز توانی ستد ز چنگ عقاب
چو آتش اجلت باد دم گسسته کندچو آب درشدن جان فروشوی بتراب
زمانه زاد تو را هم زمانه خواهد کشتدرست کوئی کو رستم است و تو سهراب
گر اعتقاد نداری هلاک گردی از آنکبنای سست کند بادهای سخت خراب
ور اعتقاد قوی داری از عذاب مترسکه کوه رانرسد هیچ آفت ازسیلاب
قوامیا چو قیامت کنی به وعظ اندرفصیح وار دهی درسؤال گور جواب
ببند راه هوس برخرد که بردل توهزار در بگشاید مفتح الابواب
معانی ازشکم خاطر صدف وارتشد است روشن و خوش همچو لؤلؤ خوشاب
ضمیر و طبع تو بی بارنامه نی و خارقمطرهای شکر داد و قطرهای گلاب
چوزهره وار برون آوری حدیث لطیفبرآسمان دل از زیرفکرت چو سحاب
زبیخ گیسوی شب گوئی آسمان برداشتبه دست صبح زروی عروس روز نقاب
به طبع و خاطر گویند شاعران چو تو شعرولیک نیست کسی همسر تو در هر باب
اگرچه هر دو به سندان و پتک سیم کنندحقیقت است که قلاب نیست چون ضراب
به پای دار ثنای خدای و پیغمبرکه سرفراز شوی ز اهل بیت و ز اصحاب