گنج

شمارهٔ ۹۷ - در موعظت و نصیحت و دعوت به اعراض از دنیا و اقبال به آخرت گوید

۵۳ بیت
ای آز و ناز کرده تو را سغبه جهانآزت و بال تن شد و نازت هلاک جان
زین کاروانسرای برون شو که بسته نیستدروازهای محشر از انبوه کاروان
تا چند لاف لشگر سلطان و سلطنتغره شده به جیش قراخان و خیل خان
ای بس طناب عمر ملوکان که برگسستاین خیمه کبود برین دشت باستان
از مرگ ریختند جوانان چون درختچون برگها ز شاخ درختان به مهرگان
با کار زشت و بار گناهی پس ای عجبمزدور دیو باشی و حمال رایگان
کاندر کمین حشر ببینی کمندوارخشم خدای حلقه حلق خدایگان
تو پادشاه شهوتی و پاسبان مالمالی به ظلم بستده بهمانی از فلان
فردا ز رستخیز گر آئی سیاه رویشاید؛که کم سپید بود روی پاسبان
دهقان دشت خرمن گندم توئی ولیکچون که شوی گر اوفتدت نیم جو زیان
از صدق دل ز دیده نباری یکی سرشگگاه ریا ز یک مژه سازی تو ناودان
بر گریه تو خنده همی آید ای شگفتکان نیست آب دیده تو هست دام نان
لیکن دلم خوش است که این زرق و مکر و فننه با کسی کنی که نداند همی نهان
با طیلسان ریا مده و ترسناک باشزان قاضی قیامت و آن حبس جاودان
بی طیلسان به پایه رسی در سخا از آنکحاجت نبود حاتم طی را به طیلسان
نیکان هوشیار به بالا رسیده اندما مست و پست مانده درین تیره دودمان
بر بام آن سرای کرا ساز رفتن استبی پای مانده مردم و بی پایه نردبان
سخره کند به مردم درویش بی مرادچون خواجه هست محتشم آئین و کامران
فرعون شور بخت کدامین سگی بودبا آن رمه که موسی عمران بود شبان
الوان نعمت است بخوان تو بر ولیکزو مستحق غمین دل و غماز شادمان
از رشگ سیب و آلو و انگور تو یتیمبا چهره چو آبی و اشکی چو ناردان
وآن را که نان و کاسه کم از دیگری بودسوگندها خورم که نخواند کسی بخوان
زرگر به مستحق دهی و نان به مستمنداین را در آستین نهی آن را بر آستان
دایم کنی زیارت عمال تندرستنارفته در عیادت زهاد ناتوان
با یار دلستان ز طرب روی کرده ایواندر قفای تو ملک الموت جان ستان
این راست قامت تو چو تیری است از یقینوآن کژ دل تو همچو کمانی است بی گمان
باقد راست نادره آمد دل کژتزیرا که کس ندید به تیر اندرون کمان
چون مردمی بمرد تو دیبا مپوش از آنکدر تعزیت پلاس به آید ز پرنیان
امروز امیر وقت به حاجب دهد پیامکه این را بران ز درگه و آن را به خانه خوان
فردا به جبرئیل ز حضرت ندا بودکین رانده را بخوان و آن خوانده را بران
آمد خزان پیری و مویت چو برف کردبر رنگ ارغوان تو گسترد زعفران
موی سیاه تو ز چه معنی سفید گشتزاغت چرا برفت چو برف آمد از خزان
ای بر خلاف عاده همه کار تو سزدگر زیر کان دهر زنند از تو داستان
کان کشتی شکسته به دریا از نهنگبادش گسسته لنگر و دریده بادبان
تکلیف سخت بر تو هم از دست تو است از آنکچون اسب سرکشد بهلندش فرو عنان
از آیت و عید مفسر بتکهاز دوزخت به لفظ تهدد کند بیان
از دوزخت چه باک کت از مرگ باک نیستچون ترسی از خبر که نمی ترسی از عیان
زاز و نیاز واله و مدهوش مانده ایکوئیت کرده اند به پیرانه سر جوان
در دنیی ار چو شاهین انصاف ده شویاندر قیامه کفه طاعت کنی گران
تو در جهان به حرص چنان سخت گشته ایگر راه یافتی ز تو بگریختی جهان
فعل بد تو نیک نگردد به موعظتفرزند زشت خوب نگردد به دایگان
گرچه گناهکاری ز ایزد مبر امیدکو می دهد به اهل چنین و چنان جنان
جبار بی نیاز که بر بندگان به لطفچون مادر است مشفق و چون دایه مهربان
عیبت بسی است لیک نباید که تر بودبی شکر کردگار زبان تو در دهان
تا آنگهی که جامه جان از تو برکشددر جیب عیب مشک نهد فضل غیب دان
تا باشی ای قوامی جز راستی مورزکه این راستی نجات تو باشد به راستان
چیزی مگو که هست غرامت بران سخنکانی مکن که نیست جواهر در آن مکان
توحید و زهد گوی که تا در جهان بودآثار فضل و دولت شعر تو سالیان
زهد آر تا چو نار معانی کنی بلندحق گوی تا چو آب عبارت کنی روان
آن جوهری توئی که به بازار در تو راستاز اختران جواهر وز آسمان دکان
چون دودوار خاطرت از دل بسر شودآتش مثال شعله زند شعر در زمان
سیمین همای صبح چو زد بال بر پردخورشید چون کبوتر زرین ز آشیان
پاکیزه گوی زهد که جبار ناقد استبر جبرئیل خواند همی بایدت قرآن