شمارهٔ ۹۶ - در مدح عمادالدین ابومحمد حسن بن محمد بن احمداسترآبادی قاضی ری گوید
ای که در دنیا همه جدی و در دین سرسریچون شود دنیا میسر دین نباشد بر سری
اهل دنیا ز اهل دین دورند و این اولیتر استباکسان هرگز مبادا ناکسان را داوری
مرد دین پرور نداند ساخت با دنیاپرستوین تعجب نیست خود با دیو کی سازد پری!
ای ز غفلت دور گشته شرم دار از خویشتنهیچ می دانی که از عصیان به گرداب اندری
گر جوان اومید پیری را همی حجت کندپس تو ای پیر ضغیف آخر چه حجت آوری
دل سیه گشتی ز غفلت تا شدستی سرسپیدروز کافوری به آید چون شود شب عنبری
تیزدندانی ز خشم و هیچ نندیشی ز مرگکندکن دندان بنه گردن مکن گنداوری
مرگ زلزالت بس ار قاف بقا را قوتیمرگ تحسیرت بس ار سیمرغ دولت را پری
شیرمردان کز حمیت گرد زن گشته نینددختران عمرشان را مرگ بستد دختری
گر تو را در نرد محشر مهره های شبهت استکعبتین مرگ چون مالی کزین در ششدری
ای شده اختر طلب بگذر ز اختر حق طلبزانکه از حق یافته بداختران نیک اختری
زافرینشها اگر چه چرخ و اختر برترندگر بدانی قدر خود دانی کز ایشان برتری
گر به طالع درخداوندی دهد اخترشناساختری را کو ز نور شمس خواهد یاوری
کی خداوندی کند در طالع اختر مر تو راچون کند در طبخ کردن آفتابت چاکری
مشتری نزد تو سعد است ارنه نزدیک خردچه چراغی زابگینه چه ز گردون مشتری
ای نهاده مشتری را نام سعد این فتنه چیستکت خدای آسمان چون خود نهاده مشتری
کشتی دل را ز ایمان بادبانی برفرازتا درین دریای زرین موج مسکین لنگری
از ره انصاف در دنیا به حق نزدیک باشتا نبینی در جهنم دور باش از آذری
گرتو دانا بودئی بودی تو همچو خارخسگهم ز نادانی است رخسارت چو گلبرگ طری
عاقلان گریان ز عقل و جاهلان خندان ز جهلعاشقان را بی دلی به نیکوان را دلبری
هرکجا باشی خداوند جهان را بنده باشخواه رومی باش و خوه چینی و خواهی خاوری
آفریننده دو عالم را یکی باشد ولیکآتش الله خواند و این ایزد و آن تنگری
گفتم اندر جستن آب حیات معرفتدر میان ظلمت اندیشه خضری دیگری
چون تفحص کردم احوال تو را از حرص و حقدعالمی یأجوج دل در صورت اسکندری
عوج شهوت را غذائی عادتن را لذتیعید دل را انبه عود هوی را مجمری
چون توانی تاخت اسب عقل در میدان که توزیر مهد شهوت اندر بسته همچون استری
در معاصی همچو مردی در نشاط عشرتیدر عبادت چون زنی رنجورتن بر بستری
از برون با نوش قندی وز درون با زهرنیای به خلقت با شکونه بوالعجب نی شکری
آنگهی گوئی که جلاب وفا را شکرمنیستی آگه که فصاد جفا را نشتری
تو مسلمانی به اسم و نامسلمانی به فعلگر مسلمانی چنین باشد عفاالله کافری
گر مسلمان نیستی گبری مورز آئین شرعور سلیمان نیستی دیوی مدار انگشتری
از ریا گریان و نالان چون تو بگزاری نمازدر اجابت گوید ایزد زار نال و خون گری
با دلی کژ همچو چنگی با دمی نالان چو نایپس به محراب اندرون زاهد نه ای خنیاگری
در یکی ماتم سرا بنشسته ای خندان و خوشهمچنین سر در نهاده عاقبت را ننگری
در فلک بنگر که تا چون در قبای نیلئیدر زمین بنگر که تا چون بر سر خاکستری
گوئی از دعوی که در مردی به از شیر نرمهیچ مردی را به مرد از دست و بازو نشمری
نفس تو آبستن است از گونه گونه آرزوپس مرا برگوی آبستن چرائی گر نری
آدمی روی اژدهائی زانکه از آز و نیازهفت سرداری ب فعل ارچه به خلقت یک سری
هر زمان گوئی که اندر کسب کان گوهرمهمچنین است ای پسر کانی ولی بدگوهری
کهرباروی و عقیقین اشک از آنی کز هوسبا بلورین دست و سیمین ساق و زرین ساغری
همچو زن در انده زن سست رای و کژرویهمچو زر ز اندیشه زر زرد روی و لاغری
سغبه گیرد روزگارت چون گرفتی رنگ اوپای بند گاو را گوساله سازد سامری
نیست باکت زان صراطی کز برش چون پی نهیاز قدم گوئی مگر بر نوک بران خنجری
آن گنهکاری مخروان کنون نفت سپیدبر پل آتش ندانم روز حق چون بگذری
هرکه روشن دل بود یک باره ایزد را بودکی تواند بود کار کاردانان سرسری
بازکن دیده موحد وار در عالم نگرکت کند در راه صنع ایزد تعالی رهبری
بامداد از هودج زرین چو بگشاید عروسروی بند لاجورد از روی چرخ چنبری
شامگاه آرند نخاسان گردونی به عرضصد هزاران گلرخ اندر جامه نیلوفری
عالمی آراسته حکمش به انواع حکمهمچو رنگین نقشها بر جامه های ششتری
این همه صنع الهی بر تو همچون محضری استمحضرش برخوان مکن با محضرش بدمحضری
کار شهرستان آبادان جاویدان بسازتا درین ربع خراب سهمناک منکری
ناجوانمردا بهشتی را به ایمانی بخرتا چو زینجا رخت بربندی برانی یک سری
جاه بخشی ملک داری سرکشی فرمان دهیراز گوئی ناز جوئی خوش خوری جان پروری
این همه نعمت که الله راست در دارالثواباز برای توست اگر اینجا خری آنجا خوری
آن سخن نشنیده ای کان مرد حلواساز رامشتری گفتا که حلواها خورم گفت ار خری
ای قوامی چون معانی شد عماد لفظ توجهد آن کن تا به نزدیک عمادالدین بری
آن عمادالدین حق أقضی القضاة شرق و غربکش رسد بر مهتران دین و دولت مهتری
پادشاه شرع و ملت خواجه درگاه و دینکاسمان را نیست در پهلوی او پهناوری
اوست بر جای رسول و هر که ورزد خدمتشدر ره اسلام سلمانی کند یا بوذری
کی کند بدخواه با تأیید بختش همدمیچون کند عصفور با عنقای مغرب همبری
فضل حکم کس بود با فضل او گاه عیارچون درمهای بد و دینارهای جعفری
شمس را گوید زحل بر کوه حلمش لاله ایزهره را گوید قمر در باغ علمش عبهری
ای که در ملت سپاه دین حق را خسرویوی که در دولت سرهفتم فلک را افسری
همچو خاک از حلم جان جاودانی را تنیهمچو آب از علم شاخ زندگانی رابری
روز و شب در کار دینی سال و مه در شغل شرعاز زبان و از قلم جان هزاران جانوری
دفتر فتوی نویسی خامه حجت زنیجامه اسلام دوزی پرده بدعت دری
از فصاحتهات پنداری که در تذکیر توجبرئیلت مقرئی کرد است و عرشت منبری
مفتی دین خدای و داور خلق جهانحجت سلطان وقت و نایب پیغمبری
چون قلم برداشتی پیدا شد اندر عهد تواز سرکلک حسن برهان تیغ حیدری
نعمتی داری بقائی دستگیری دولتیکارپرداز«ی» الهی پای مردی سنجری
عندلیبان فصاحت را به باغ آن محبرتهمچو طاوسان خرد دادست نیکو منظری
خصم را با تو به یک جا کی بود هم صحبتیروز و شب را کی بود در خانه هم خواهری
هفت کشور هشت گشت است و همه عالم رهیفاضلان یکباره اذناب و تو در ده ده سری
خسرو «هر» هفت چرخ است آفتاب نوربخشگرچه بر چرخ چهارم باشدش رامشگری
مفتی هر هفت کشور پس تو باشی بر زمیناز برای آنکه در خط چهارم کشوری
شکرایزد را که فرزندان تو همچون تواندزانکه ایشان در پاکند و تو بحر اخضری
سرور دین شد نظام الدین به همزادی تو راهرکه همزاد سران شد زیبد او را سروری
از نظام و از ظهیر و شمس و بدر و نجم و نورساخت شش جوهر خرد تاباشی آن را جوهری
نه نه شش جوهر نه اند ایشان که شش سیاره اندآسمانی را که از رفعت تو شمس انوری
بر سپهر دین تو بادی مهر و ایشان مر تو راتیر و ناهید و زحل بهرام و ماه و مشتری
گرچه شمس الدین از این عقد سلامت غائب استخواهمش کردن نثار این در الفاظ دری
در خراسان شمس دین از بهر چه چندین بماندآری آری شمس آنجائی بود نه ایدری
شمس تو گر لشگری شد غم مخور که این طرفه نیستتا کواکب هست لشکر شمس باشد لشکری
تا نه بس مدت به کام دوستان اومید داراز خراسانت خور آید ای که غمخوار خوری
ای که در دارالکتب برآسمان علم محضدر بر لوح و قلم روحانیان را حق تری
سالها بگذشت تا نامد قوامی پیش توکوه دولت کرده بودم خالی از کبک دری
یا نفس حقا کزین خدمت دلم نستد براتعاقلان دانند کز اسلام نتوان شد بری
خاطر من بیش از این شایسته خدمت نبودبود در پرده عروس شعرم از بی زیوری
روزگاری در شود ناچار که آموزد به طبعخاطر نقاش دست از چین دل صورتگری
شادمان باش ای قوامی کز همه عالم توئینانبائی کو ز نان جوید همی نام آوری
دست فکر تو به بازار دل از دکان طبعپخت نان شاعری را در تنور ساحری
گندم و نان تو و نان آژن نظم تراستزهره کرداری و مه جرمی و پروین پیکری
آمدی از نان به حکمت رفتی از حکمت بنانرو که پختی شاعری از نان و نان از شاعری
تا تو را هر مشتری باشند محمودی دگرگنده گرداند به دوکان تو اندر عنصری
تا ز روی عقل باشد در شمار بحر و بردر جهان چندانکه مقدور است خشکی و تری
نعمت دنیا شما را باد روزی خشک و ترتا دعا گویانتان باشند بحری و بری