شمارهٔ ۹۵ - در موعظت و نصیحت و دعوت به خداپرستی و زهد در دنیا و رغبت به آخرتست
از بد این مردمان، وز غم این روزگارهست همه اعتماد، بر کرم کردگار
ایزد فریادرس، داور داد آفرینرازق روزی رسان، خالق پروردگار
اول بی ابتدا، آخربی انتهاظاهر بی اضطراب، باطن بی اضطرار
آنکه بداند نگاشت، قامت ما خامه فشوآنکه تواند نوشت، صحن فلک نامه وار
از بر بام جهان، ماه کند پاسبانبر در و درگاه چرخ، ابر کند پرده دار
برننهد بی رضاش، سرو قدم بر زمینبرنکند بی قضاش، ماه سر از کوهسار
برق ز تقدیر اوست، تیغ صف بوستانرعد ز تهدید اوست، کوس در نوبهار
بر در تسبیح او، دمدمه شکرهاستزمزمه عندلیب، بر ز بر شاخسار
بر چمن بوستان، اوست که می پرورداز مدد در ابر، دانه یاقوت نار
شمس و قمر بر فلک، سخت بدیع آفریدراست چو دو منجنیق، بر طرف یک حصار
صیقل صنعش به شرق، چون بزداید شودز آینه آفتاب، روی جهان آشکار
حجت و برهان اوست، کز در خرگاه صبحگیرد رومی روز، زنگی شب را کنار
از جهت مصلحت؛ حکمت او آفریدنوش ز لبهای نحل؛ زهر ز دندان مار
کژی دنبال مار؛ قدرت او دان چنانکراست به الهام اوست، مورچگان را قطار
طبع و ستاره که اند؛اصل خدای است و بسبه ز هزاران سپاه، فر یکی شهریار
آن که جهان را چهار؛ طبع نهاده است اصلتانزنندش دو نیم ؛باز نگردد ز چار
مرد که نه مرد اوست؛ هیچ نخیزد ز مردکار که نه کار اوست ؛باز نیاید بکار
ای ز همه سرها،علم تو آگاه ترهرچه ز ما می رود، تو به کرم در گذار
آنکه طلب کرد حق؛ و آنکه پرستید بتهم گه بیچارگی؛ بر در تو خواست بار
مؤمن و کافر ز تو؛یافته روزی و جانحضرت بی منع توست؛ این همه را خواستار
خدمت جای دگر؛ جامگی از تو روانبارخدایا کجاست؛ چون تو خداوندگار
گرنبود فضل تو؛ وای بر اهل خردزافت این بی شمار؛ آدمی دیوسار
شهوتشان پای بند؛ کرده شیاطین نفسبسته به زنجیر حرص؛ دست همه استوار
از ره بی دانشی ؛ در تک و پوی هوسناشده ازمردمی؛ هیچ طلبکار کار
طاعتشان بی فروغ؛ خدمتشان بی نسقخیمه شان بی طناب ؛ اشترشان بی مهار
شیفته سیم و زر ؛ واله آز و نیازعاشق دارالفنا؛ غافل دارالقرار
بدنیت و بی حفاظ، خیره کش و تیره دلنیست عجب گر کند؛ ایزدشان سنگ سار
خلد طمع می کند؛ با خطر معصیتترک طلب چون کنند؛ در سفر زنگبار؟!
منزل نیکان کنند؛روضه خلد برینبر سر شاهان نهند؛افسر گوهرنگار
گرد جهان گشت عقل؛نیک طلب کرد و گفتنیست درین روزگار ؛مردم پرهیزگار
وه که ز نیکی نماند؛ در همه عالم اثرماند ز نیکان به ما؛ درد دلی یادگار
با سلب آهن است؛ مردم پیکارجویبا علم آتش است :عالم زنهارخوار
ای شده در شهر جهل؛ طبع تو در گفتگویمانده به بازار عقل؛ نفس تو بی کار و بار
صورت زیبات هست؛ هم ره ارباب نورسیرت زشتت چراست، پسر و اصحاب نار
گرت نباید که حال بر تو بگردد ز دهرتات بگردد زبان،تو بمگردان عیار
گر بدهی گوشمال، در تن خود خشم راچون سگ اصحاب کهف، باتو بماند به غار
پای منه چونت نیست، طاقت راه خدایتیغ مکش چون نه ای، مرد صف کارزار
از ره رحمن شدی، بر در شیطان چراهر که بود بختیار، این نکند اختیار
آنکه جهان آفرید، داد جهان را به توپندش بر کار گیر، کار به بازی مدار
از جهت آرزو، در سر دنیا مشوتو بهی از آرزو، گوش به از گوشوار
نوحه کنان بر تو زار، دهر و تو آگاه نهمرده چه داند که چیست ؛درد دل سوگوار
هست جهان همچو باغ، تو چو درخت اندرواز پی آنی ز حرص،تن یکی و سر هزار
زهد «و» ورع پیشه گیر؛ زور و شجاعت مبرگر تو کنی کارزار؛ بر تو شود کار زار
عمر تو ای پیرمرد؛رفت به یک بارگیکرد به غارت همه، لشکر لیل و نهار
درد دل و آب چشم، به بود آنجا یگاهمردی رستم چه سود ؛ قوت اسفندیار
بر سر بازار جهل؛ بی خبر از خویشتنکیسه امسال عمر؛ داد به طرار پار
واقعه و حادثه؛ بر تو فراوان گذشتکان دل سنگیت هیچ، برنگرفت اعتبار
وعده ایزد ز پس؛ راه قیامت ز پیشپای ز دامن بکش؛ سر ز گریبان برآر
دل ز جهان برگسل؛ مرگ فرا پیش گیرهیچ کسی را ز مرگ ؛ نیست به جان زینهار
خانه و بستان تو ؛ خرم و زیباستیگر ز پسش نیستی؛ گور و لحد تنگ و تار
منزل دارالقرار؛ بی غمیت آرزوستخواجه نگوئی مرا؛ باتو که داد این قرار
گرچه نماندست عمر؛ هست هنوزت ز جهلدست به جام نبیذ؛ چشم به زلفین یار
با بت سیمین عذار؛باده مخور کانگهیباده دنیا کند ؛روز قیامت خمار
هر که خورد با بتان ؛ باده بود بی خلافدر بر بت سرخروی ؛در بر حق شرمسار
تا کی خواب و خمار؛لختی بیدار شوچند نفاق و دروغ ؛ آخر شرمی بدار
صورت تو کردگار؛کرد طراز جهانتانبود سرو بن؛خوش نبود جویبار
مرغ فش است آفتاب ؛ در قفص آسمانسروبن است آدمی ؛بر چمن روزگار
ای ز جهان خسته دل؛ خیز نجاتی طلبمرهم گلها نهند؛ دست فگاران خار
مردم دلخسته را؛نیست چو آسایشیمرغ قفص جسته را؛ چیست به از مرغزار
صبر کن ار آرزوست؛ دولت باقی تو رازانکه به تأیید صبر؛ مرد شود بردبار
هست ز تعجیل و صبر؛ کز چمن بوستانزود بریزد کدو؛ دیر بماند چنار
هرچه به دنیا کنی ؛ بینی در آخرتپنبه تواند چدن ؛ برزگر پنبه کار
اسب سلامت نشین ؛تا به ره رستخیزچرخ پیاده شود؛ چون تو برآئی سوار
نامه انصاف خوان ؛ جامه اسلام پوشتا ز تو نیکان کنند ؛ در دو جهان افتخار
نامه انصاف را؛ هر که کند ریزریزجامه اقبال او، زود شود پاره پار
مالت اگر عاقلی ؛پاک به ایام دهکالی اگر زیرکی ؛ جمله به دزدان سپار
هرکه کند راستی ؛ رست ز خشم خدایدر ره ناراستی ؛کس نشود رستگار
زشتی و ناراستی ؛ مردم ابله کندنیکوئی و راستیست ؛ قاعده هوشیار
هست بهین تر حیل؛ آنکه نسازی حیلهست قویتر قمار؛ آنکه نبازی قمار
نان قناعت شکن ؛ تا ز بلاها رهیکز پی ناقانعیست ؛ دزد سزاوار دار
نان قناعت تو را؛ گر بگزاید سزداز جهت آنکه هست ؛ عاقبتت ناگوار
گفتن توحید و زهد ؛ کار قوامی بوددر همه آفاق اوست ؛ نان پز شاعر شعار
مزرعه خاص او است ؛ اوج ره کهکشانبرزگر گندمش ؛ وهم کواکب شمار
از ره آن آسیا ؛ کش مه و مهرست سنگگاو سپهر افکند ؛ بر در دوکانش بار
زیر دکان خرد؛کرد تنور دلشفکرت تاریک دود ؛ خاطر روشن شرار
آرد خرش مشتری ؛ گرده پزش آفتابکارکنش آسمان ؛ مشتریش روزگار