گنج

شمارهٔ ۹۴ - در توحید و منقبت و تخلص به مدح سید اجل شرف الدین محمد نقیب گوید

۷۶ بیت
دارای آسمان و زمین کردگار ماستآن حی لایموت که جاوید پادشاست
رزاق انس و خالق جن مالک ملکآن باقئی که هر دو جهان را بدو بقاست
ذاتی منزه و ملکی عادل حکیمعدلش به علم و حکمت و حکمش درست و راست
ذاتش غنی است از بد و نیک و زیان و سودملکش بری است از کم و بیش و فزون و کاست
در زیر بار هیبت او پست شد زمینتا آسمان به خدمت درگاه او دو تاست
عرش مجید اگرچه محل جلالت استنزد کمال رفعت او زهره ش از کجاست
کز پیش درگه جبروت از سیاستشدر گوش ابر زلزله کوس کبریاست
فراش ملک اوست شمالی که برزمی استنقاش صنع او است سحابی که در هواست
تسبیح او وظیفه مردان متقی استتهلیل او ترانه مرغان خوش نواست
یک جای نیست بی او او هیچ جای نهجای تحیر است کسی را که دل بجاست
هژده هزار عالم از او خیمه ها زدهخرگاه خاص او ز دل مرد پارساست
از گل گیا مسبح تسبیح اوشدستدر گل به آنکه گوید آفاق چون گیاست
بر بندگان خویش همه لطف و رحمت استگرچه ز بنده در ره او زرق و کیمیاست
بر خاک اگر نهیم بهر نعمتیش رویچون برکنیم سرکه یکی را دو از قفاست
چون دست و پای و دیده و گوشت دو آفریدهر نعمتیش برتو به حجت چو دو گوا است
بردار دست و دل به دعا روز و شب بدوکو ناظرالقلوب و هم او سامع الدعاست
خواهی که از تو راضی باشد بدی مکنپس گر کنی مگو که به بدکردنش رضاست
بد در تو آفرید و نهیش غلط بودحاشا که بر خدای تعالی غلط روا است
ما زشت فعل و بسته برو فعل خویشتنبا ما اگر عتاب کند دون حق ماست
گر فعل فعل ماست سزای عقوبتیماکنون که نیست از شرف و جاه مصطفاست
بدر هدی و صدر شریعت که ظل اوبر آسمان دین صفت الشمس و الضحاست
بدری که در زمین و زمانه چنو نبودصدری کز انبیاء و ملایک چنو نخواست
گفتار او نمود رهی را که در هدی استانگشت او شکافت مهی را که بر سماست
او در مدینه خفته و بیدار در بهشتکز نام عرش کنگره سدر منتهاست
از امئی چو خواست شدن مصطفی خجلپروردگار کارش از آنجا کز اصطفاست
از دست قدرت و قلم امر و لوح کنقرآن نگار کرد و همه عذر او بخواست
آمد ندا ز غیب بروز ولادتشکه این بنده گزیده ما دوست و آشناست
پنجش زنید نوبت و ابرش کنید چترکاین تاج و تخت ملت سلطان انبیاست
در راه غیب قاصد او جبرئیل و بسدر شهر شرع شحنه او تیغ مرتضاست
گفت ایزد ای محمد قائم مقام توهست از پس تو آنکه کنون با تو در عباست
از علم او و علم تو در شرع زینت استوز نام او و نام تو بر عرش استواست
در روزگار تو چو دگر قوم مقتدیستبرامت تو از پس تو چون تو مقتدا است
داماد و ابن عم و وصی و برادرتکت هم سرست و هم دم و هم درد و هم دواست
میر عرب سپهبد دین پهلوان شرعکاندر مصاف کفر چو سوزنده اژدهاست
سرمایه شجاعت و پیرایه نبردداننده علوم و نماینده سخاست
شمشیر بخش و شیردل و شهریار فشخصم جفا و مرد وفا و در صفا است
در فتویش قلم به دیانت درش قدمبا دشمنش سخا به نماز اندرش عطاست
او با تو در حجاز و ز بیم سنان اودر روم زلزله است و به هندوستان وباست
از رعد نعره ش آب جگر همچو آتش استوز برق تیغش آهن جوشن چو بوریا است
علمش نگار و صورت ایوان ملت استجودش گل و بنفشه بستان «هل اتی » است
اصل شهادت است سر ذوالفقار اواز بهر آن دو شاخ شده چون دهان لاست
بسته کمر رضای مرا در وفای اوکز روی صدق با تو به جان مونس وفاست
در راه ماش ظاهر و باطن یکی شدستنه با منش خیانت و نه با توش ریاست
مایار و خصم او که بود یار و خصمتانزیرا که تو به جمله مرائی و او تو راست
ما هر دو را ز نوری محض آفریده ایمچندین خلاف خلق میان شما چراست
هرگز حسد شما را از هم جدا کنددر آتش عذاب ز ما جاودان خداست
با این همه ز بعد نبی کارها بگشتکوته کن این سخن که نه هنگام ماجراست
چون آید آن امام که امروز غایب استبنمایدت که قبله به عکس کلیسیا است
چون کوس دولتش بنوازند بر فلکبیرون جهد دلی که در اشکنجه عناست
او ز آن نمی رسد که جهان بس مشوش استگل ز آن نمی دمد که چمن سخت بینواست
تاصاحب الزمان به رسیدن به کار دیناولی ترین کسی شرف الدین مرتضی است
صدر جهان نقیب نقیبان شرق و غربکو سیدی نبی صفت و پادشه لقاست
دین پروری که از بر کرسی بر آسماندر خطبه ملائکه بر جان او ثناست
در دور او ز دولت او دوری ابلهی استدر خط او و خطه او ناشدن خطاست
کردند قیمت هنرش صد هزار گنجنخاس عقل گفت که این برده کم بهاست
بدخواه راز دولت او روز محنت استیأجوج راز سد سکندر به صد بلاست
ای سیدی که از درجات رفیع توخاک درت تفاخر اعدا و اولیاست
همچون محمد و علی و فاطمه شدستزیرا حلیم طبع و سخی کف و پرحیاست
کرد است همت تو دو عالم به لقمه ایوین طرفه تر که از دهنش بوی ناشتاست
هر چیز را که هست؛ بود حد و انتهادریای فضل توست که بی حد و انتهاست
خورشید عقل را شرف از برج فضل توستخاتون باغ را تتق از دولت صباست
از گرد نعل اسب تو در چشم مملکتمعلوم شد که قیمت دیده ز توتیاست
گردون تو را رهی و زمانه تو را غلامشه را به تو مراد و سپه را به تو هواست
کی چون تو و کسان تو باشند حاسدانجفت گل و بنفشه نه گشنیز و گندناست
ادبیر سوی خویش کشد حاسدت همیادبیر همچو کاه و حسودت چو کهرباست
هرکس که خواست بد به تو آن بد بدو رسیدشک نیست اندرین که بدان را بدی جزاست
هرکس که جست نیکی تو یافت نیکوئیگویند درمثل که «سزا درخور سزاست »
تاتو بقم شدی شده بود آبروی ریاز چنگ غم ز آمدنت جانها رها است
از هر دلی ز رفتن تو آه هجر بوداز هرلبی ز آمدنت بانگ مرحباست
الا قوامی از شعرا نانبا که بودنان چنین که من پزم اندر جهان کراست
بر دشت دل به کاشتن گندم سخنوهمم ز گرد سینه چو دهقان به روستاست
انبان نان به دوش خرد برنهاده امکه اندیشه ام ز مغز چو هندو به آسیاست
سوزنده استخوان من از آتش ضمیرچون در تنور هیزم دوکان نانباست
هرکس که برگذشت به بازار خاطرمداند که نان مدح شما خون جان ماست
تاآفتاب و ماه و سهیل و سها بودبادی تو کز تو در دو جهان زینت و بهاست
تو آفتاب بادی و فرزند ماه توکز طلعتش هزار سهیل از یکی سهاست