شمارهٔ ۱۰۰ - در تأسف بر ایام جوانی و شکایت از عوارض پیری و درنصیحت و مناجات
نماند است در چشم من روشنائیکه افتاد با پیریم آشنائی
ز پیری چرا گشت تاریک چشمماگر آشنائی بود روشنائی
بهار جوانی فرو ریزد از همچو سرمای پیری کند بی نوائی
جوانی و زیبائیم رفت و آمدضعیفی و پیری و بی دست و پائی
ز ملک جوانی به پیری رسیدمبود پاسبانی پس از پادشائی
چنان گوژ گشتم که گویند هرکسمگر آدمی نیست چارپائی؟
به روز جوانی نکردیم طاعتکه می داشت بازار قوت روائی
به پیرانه سر توبه و طاعت ماز بیچارگی دان نه از پارسائی
نخواهد مرا آن نگارین که کردیبر آئینه دل ز من غم زدائی
خزان کس نخواهد که طعنه کنندشز شوخی و بدعهدی و بینوائی
به کردار زشتی به گفتار سردیبه صورت نژندی به قامت دوتائی
به برنائی اندر جمال و بها بدربود آب و قدرت سیح و بهائی
به پیری چنانم که هم کمتر آیمگرم هیچ با خاروخس برگرائی
به بازیگری هست گیتی چو کودکازآن کرد با من سه باره دغائی
مرا گفت پیری که ای بازماندهکه آنگاه گل بودی اکنون گیائی
نه ای آلت مطرب و عیش و عشرتسزاوار زهد و نماز و دعائی
چو گفتم که از چنگ ما را رها کنبرین کشته چون شیر دندان چه خائی
مرا گفت دانی که ممکن نباشدچگونه بود «عید بی روستائی »
چوبرپای تو بند من گشت محکمکی از مرگ یابی ز دستم رهائی
من آن کدخدایم که در خانه تنچو آیم به هم برزنم کدخدائی
برین ناامیدی همی ناله کردممراگفت به سرا که خوش می سرائی
خیال جوانی بعذر من آمدچو شاه فلک بر سریر سمائی
چو طاوس در کله جلوه سازیچو معشوق در هودج دلربائی
به مهر دل و جان درآویختم زوچو عاشق به معشوق روز جدائی
زبان عتاب اندرو برگشادمکه آخر بگو تاکی این بی وفائی
یکی دوست از مهر هو پوست بودهکه گفتی مرا جاودان جانفزائی
برفتی و تا رفته ای هیچ روزینگفتی که چونی چه کردی کجائی
چنین کی کند دوست با دوست هرگزنه اهل وفائی که مرد جفائی
ندانستمت قدر و قیمت به وقتیکه بود از توم خوبی و خوش لقائی
عزیزا برم زان سبب خوار بودیکه پنداشتم تا قیامت مرائی
چنان رفتی از پیش چشمم که گفتیز برق بصر عکس شمس الضحائی
تو را کی توان داشت در خانه جانکه از روزن عمر باد هوائی
که رنگ بر موی چون پر زاغیکه سایه برسر چو فر همائی
اگرچه مفرج نه ای جان فروزیو گرچه مفرح نه ای دلگشائی
همایون بنائی مبارک درختینکو گوهری بوالعجب کیمیائی
نماندی فزاید فراق تو اندهچه خلقی که در مردگی می برائی
به گوش تو چون ره نشینان به ره برهمی چشم دارم که ناگه درآئی
جوانی مرا گفت:ای پیر نالانز بانگ شتر درد دل را درائی
به من دار گوش ار دل و هوش داریکه دانم که در بند این ماجرائی
نبشتم به تو نامه ای چند اگر چهمراگفته ای دوستی را نشائی
سلام و دعا گفته و شرک کردهکه کاری و شغلی که باشد نمائی
تو را درد پیری همی رنجه داردتو از طیره او مرا جان گزائی
حدیث تو با من بدان کیک ماندکه گفتند او را که ناگه برآئی
آیا رنج پیری چه می خواهی از منکه بر سر مرا سرنبشست قضائی
گران گوش و تاریک چشمم ز دستتکه بر پای من تخته بند بلائی
اگر بر سر و فرق من نور صبحیبه چشم اندرم ظلمت شب چرائی
ربودی مرا از میان جواناناگر من چو کاهم تو چون کهربائی
دل من دگر روی شادی نبیندکه تو با سپاه غمم در قفائی
همه عیشها از تو گردد منغصکه تن را وبالی و جان را وبائی
ز تقصیر تو بازماندم ز طاعتبلای تو باز آورد مبتلائی
در ستم چو بیمار و زنده چو مردهز پژمرده روئی و گردنده رائی
نه در طبع لذت نه در شخص قوتخدایا بدین پیر عاجز گوائی
توئی چاره کار بیچارگان راکه هم دست گیری و هم درگشائی
همه رنج بیچارگان را علاجیهمه درد درماندگان را دوائی
ز توفیق در راه جان هم حدیثیز توحید در کوی دل همسرائی
به خلوت سرای شب از خرگه دلحدیث تو سری بود نه ملائی
به درگاه تو عرضه کردیم حاجتکه گاه کرم خوفها را رجائی
فراوان گناه است ما بندگان راز تلبیس ابلیس و نفس هوائی
نمانیم در چاه تاریک عصیاناگرمان تو پیش آوری روشنائی
ببخشای و تقصیر هامان عفو کنکه در مملکت بس غنی پادشائی
به درگاه تو ما که باشیم که آنجاامیران اسیرند و شاهان گدائی
دلا بر تو مهربان شد زمانهکه اسباب دنیا نباشد بقائی
هرآنچت دهد عاقبت واستاندکه تو عاریت دار دارالفنائی
به ظاهر جهان چون جوانی است رعناولیکن به باطن چو پیری مرائی
جهان را چو دانی چه بندی درو دلچرا آزموده همی آزمائی
خداوند را بنده باش مخلصنه از جمله بندگان بهائی
تو را این شرف بس بود در دو عالمکه گوید جهان آفرین آن مائی
مخور غم که شاهی شوی روز محشرچو در سایه چتر فضل خدائی
دل مؤمنان را که چون موم باشدهم از میم رحمت بود مومیائی
قوامی که برد از تنور تفکربه نان سخن آب شعر سنائی
ز گشت بهشت آورید است گندماز آن نان بر سدرة المنتهائی
به فرمان یزدان به شهر ملایکاز این میده راتب ده انبیائی
طبیب دلی زآنکه از داوری نانخرد را دوائی و جان را شفائی
ز مهره نمایان گوهر فروشینه از جوفروشان گندم نمائی