گنج

شمارهٔ ۱۰۱ - در اثبات صانع و توحید او و بیوفائی دنیا و یادآوری مرگ و موعظت و نصیحت گوید

۷۹ بیت
روزی دهی که بر دو جهان است پادشانظاره گاه او است دل مرد پارسا
آن پادشا که خدمت درگاه طاعتشتکلیف انبیا شد و تشریف اولیا
در بارگاه امر کمر بستگان اودر گوش کرده حلقه سبحان مایشا
کوس ازل نواخته بر درگه ابدترتیب ملک داده در ایوان کبریا
از اختران گماشته لشکر بر آسمانوز ابرها کشیده سراپرده در هوا
اندر هوا بکن فیکون افکند ز ابربحری و پیل و کرگدن و شیر «و» اژدها
سبحان آن خدای که در دست روز و شبمنصور کرد رایت و الشمس و الضحا
در چاه مغرب او فکند هر شب آفتابهر روزش از دریچه مشرق کند رها
شبها ز قدرتش به فلک بر ستارگانچون شمعها ز روزن خرگه دهد ضیا
خورشید و مه دونده به تقدیر و حکم اوشمعی سبک رو است و چراغی گرانبها
در شعمدان چرخ ز خورشید ساخت شمعشمعی پلیته اش از قدر و مومش از قضا
از مه چراغ کرد وز گردون چراغ پایواندر چراغ روغن بی چون و بی چرا
بر صنعش آسمان و زمین بس بود دلیلبر قدرتش بهار و خزان بس بود گوا
اندر بهار ازو متلون شود زمینواندر خزان ازو متغیر شود هوا
در فصل نوبهار فرستد به باغهاگلهای خوب طلعت و مرغان خوش نوا
وز حکم مصلحت به خزان درهم او کندمرغان و بوستان رابی برگ و بی نوا
زاغان ز صنع او ز بر شاخهای زردچون هندوان نشسته به زرین کلیسیا
وز امر او شده به شبستان بوستانبا عندلیب در تتق شعر گل صبا
در خانه دو آب مخالف که ساخت استآن کوز مغز و پوست کله سازد و قبا
دهری که گفت همچو گیا باشد آدمیدر مرغزار جهل چو خر می کند چرا
چون عقل در حدیث رکیکش نگاه کردگفت ای پلید تو ز کجا و من از کجا
شمشیر گفت کارمن است این جواب کردبا دشمنان عقل زبانها بود مرا
هم در زمان به دست صوابش دو نیم کردشمشیر گوهر است گوهر کی کند خطا
هرکو نشد ز حجت عقل آشنای دیناز تیغ در میانه خون کرد آشنا
بیچاره ای به چاه بلا در چرا نهیبر پای خود به دست جفا کنده ای عنا
آن کو که پیش روی تو هم چون سپر بودچیزی مگو که باشد شمشیرش از قفا
گفتی که بر مثال گیا باشد آدمیجانت به قول تو چو گیا باد کم بقا
بگرو بدان خدای که او می برآورداز مشرق آفتاب و ز دل دم، ز گل گیا
ای پاک پادشا که سزاوار سجده ایلعنت بر آن شقی که تو را گفت ناسزا
آن منعمی که زیبد اگر بندگان کنندبر کمترینه نعمت تو جاودان ثنا
بی دولتان به خدمت تو گشته نیک بختبیگانگان به درگه تو گشته آشنا
آن را که هست یادتو حجت بود قویوانرا که برد نام تو حاجت شود روا
حاجت روا شود چو تقاضای کنی کرمرحمت روان شود چو اجابت کنی دعا
با رحمت تو هیچ نباشد گناه خلقکاهی چه سگ بود به بر کوه کهربا
ای از هوای نفس گریزان ز عافیتبنهاده است جهل به دنباله بالا
بنشین به عافیت که تو را بهتر اوفتدبرهان ز تخته بند بلای پای مبتلا
تیغ چو گندنابخورد خون آن کسیکز خوان عافیت نخورد نان و گندنا
ای پا بست مانده زسالوس روزگاربرچار سوی فتنه به هنگامه هوا
دیر است تابه خون تو تشنه شد است مرگجوید همی ز کینه به آب اندرون تو را
جانت چو لقمه واجل چون گرسنه ای استاز تو زمانه سیر و تو از حرص ناشتا
گر پهلوان چو رستم زال است در مصافور پادشا چو حاتم طائی است در سخا
از بند کارگاه فنا کی شود به دروز دام اژدهای اجل کی شود رها
گرتو شوی به قوت فرعون و لشکرشاندر پی تو مرگ چو موسی است با عصا
این عالم مشعبد یک ناموافق استدر کارها همه دغل و حیلت و دغا
از پیش دوستی کند و دشمنی ز پساول وفا نماید و آخر کند جفا
چون عمر و مال و بخت نپاید به نزد کسچون اسب و تیغ و زن نکند با کسی وفا
پیری جوان نمای که در خاک ازو شدندپیران نورمند و جوانان خوش لقا
هر روزی آسیای سرما و روز مرگگوئی که دید ما را در راه آسیا
ای در سر تو کبر و در ابروی تو غضبدست تو از نفاق و زبان تو از ریا
کبر و ریا و خشم رها کن که روز حشردر جان تو چو آتش و نفط است و بوریا
تو باش تا هیبت ایزد دراوفتدروز قیامه زلزله در موقف قضا
چون با تو حق به «ارحم ترحم » خطاب کردمعلوم شد که درد تو را هم توئی دوا
ای روزه تو گرسنگی بردنت به روززان می کنی صلوة که برنایدت صلا
مال زکوة می ندهی حج همی کنیاز بیم آنکه تا نکند با تو کس غزا
حج و جهاد و صوم و صلوة و زکوة توتلبیس و مکر و حیله و زرق است و کیمیا
ای ناخلف تو از گهر آن خلیفهکز خلق کرد مصلحت ایزد اقتضا
گر قدر خویشتن بشناسی چنانکه هستباشد جنیبت درت از جنة العلا
کاری عظیم دان که ز بهر تو ز آسمانجبار جبرئیل فرستد به مصطفا
گر باشدت بر ملک العرش آبرویخاک درت ملائکه سازند توتیا
از حد خویش پای منه تا به سر دودخاتون مه به خدمتت از هودج سما
ناواجبی مکن که نگهبان سر توستواجب کننده ای که به واجب دهد جزا
ای پیرمرد مفسد رعنای شوخ چشمدر چشم و دل ترانه حیات است و نه حیا
امروز سر جریده پیران مفسدیگردی نبوده ای ز جوانان پارسا
گوژ است پشتت از پی آن راست رو نه اییکتا دلی چگونه کند مردم دوتا
بنگر که حال برچه صفت باشد ای عجبآن قوم را که چون تو بود پیرو پیشوا
آن کن که صد جمازه رحمت رسد به توکز تو رسد جنازه به دروازه فنا
تا جان به تن درست بکن توبه نصوحکان طبع را جلا دهد روح را صفا
عهدی بکن که چون بکنی توبه ازگناهدر سر کنی نه چون دگران برسرملا
بر شرط آنکه توبه چو کردی برین صفتاز بعد آن دگر نشوی با سرخطا
بگزار حق شکر خداوند خویشتنکو کرد با تو نعمت بی حد و انتها
شد نعمتش نثار جهان و جهانیانواجب شد است شکرش بر ما و غیر ما
اومید هست اگر چه گنهکار و جاهلیمزیرا که بس کریم و رحیم است پادشا
آن را که شد به درگه او با نیاز دلازغایت کمال کرم گفت: مرحبا
توحید اوست خلعت و تشریف خاطرماندر چنان خزینه دهند این چنین عطا
سرمایه ها به داد قوامی لقب نهادما را که بر دکان سخن کرد نانبا
آن نانبا منم که به انبار خاطرمگندم رسد ز مزرعه سدر منتها
الله لااله کند توتیا صفتدر بارگاه هو بدر آسیای لا
زان آرد میده پزم اندر تنور دلکان را خرد ترید کند در ضمیر یا
بر خوانچه بهشت به دست ملائکهنان من است راتب ارواح انبیا