گنج

شمارهٔ ۱۰۲ - در موعظت و نصیحت و دعوت به زهد در دنیا و رغبت به آخرت گوید

۵۴ بیت
ای شده عمر تو ضایع در تمنای محالتا نگردانی نیت بر تو نگردانند حال
حال گردان ایزدست احوال دان ایزدپرستکی جلالت یابد آن کو نیست مرد ذوالجلال
پادشاهی کز کمال قدرت و حکمت نمودعلم بی نقصان او در آفرینشها کمال
عزش از تخت ازل تاج ابد آویختهدر سرای لم یزل بر بارگاه لایزال
عدل او در مصلحت بینی منزه ز انتقامذات او در مملکت داری مبرا ز انتقال
لوح علمش بی تغیر عرش عزش بی ستوننور ذاتش بی فنا خورشید ملکش بی زوال
ای ز فرمانش گریزان نعمتش را ناشکورچشم بند عقل بفکن تا نیابی گوشمال
روزها خدمت کنی در بارگاه ناکسانیک شبی خلوت گزین یک دم برین درگه بنال
مرد را دل برگشاید جستن توحید حقشاخ را گل بشکفاند جستن باد شمال
دل به ایمان کن قوی در راه طاعت نه قدمسغبه زهد و ورع شو دور باش از قیل و قال
دل چو ایمان خانه شد توحید باشد کدخدایآسمان چون قلعه شد خورشید باشد کوتوال
دل مبند ای بی خرد در عالم پرشعبدهتا نباشی سرفرازان خرد را پایمال
شب چو هند و ساحری بینی همی گر شامگاهاز شبه گون پرده در چشم تو بنماید خیال
روز چون مشاطه چابک به گاه صبحدمکش عروس از لاژوردین کله بنماید جمال
چندخواهی کردن اندر دشت فانی کشت و ورزهیچ ننشانی همی در باغ باقی یک نهال
دانه عمر تو را منقارها بگشاده اندزین معلق مرغزار آبگون مرغان لال
چون سگان به چه پرور چند خواهی ساخت جایاندرین دلگیر ساخت گلخن بسیار سال
حور دیداری به صورت،غول کرداری به فعلاز برون بس با جمالی، وز درون بس بانکال
از شراب جهل مستی و از خمار آز پستقرعه طاعت بگردان کت نیاید خوب فال
فال گیری می مخور باری که زشت آید ز عقلقرعه گردان بر یمین و جرعه ریزان بر شمال
صحبت حورات باید دور بفکن سیم و زرگر همی مهمان کنی بر چین زره سنگ و سفال
گرد جاه و مال کمتر گرد از آن معنی که هستجاه در دنیا حسرت، مال در عقبی و بال
از عقوبتهای جاه و مال تو فردا تراچاه تیره به ز جاه و مار افعی به ز مال
با بدان پیوسته از نیکان گسسته ای عجببا ملایک در فراقی با شیاطین در وصال
دیو اگر دیده نه ای من رایگان بنمایمتیک زمان اندیشه کن زان نفس زشت بدفعال
دیو را خواهی ببین کردار مرد بدسرشتور فرشته خواهی اینک مردم نیکو خصال
ای به دنبال هوی شهوت پرست و آزورزدر ضلالت گشته غولان بیابان را همال
در هوس عمری بسر بردی چه مردی باشد اینروزگار خویشتن را خرج کردن بر محال
علم دین آموز و فضل اندوز تا مردم شویبیهده تا کی کنی چون دام و دد جنگ و جدال
مرد بس مسکین بود کورا نباشد علم و فضلمرغ بس عاجز بود کورا نباشد پر و بال
چند پوئی بر در باطل به راه حق در آیمانده ای بی ظل ایزد در بیابان ضلال
حق پرستی کن که معلوم است کاندر هیچ وقتهیچ ناورد است بر سر مردم باطل سکال
مال با شبهت خوری گوئی حلال و طیب استزانکه داری از ره تأویل در فتوی مجال
مال دنیا هست مردار و تو از بیچارگانپس هم از بیچارگی مردار شد برتو حلال
بازماندستی ز طاعت از پی فرزند و زنپس همی سوزی به غم تا از کجا سازی منال
این یکی من با توام گرچه نشاید این به عذرشیر مردان جهان را بشکند رنج عیال
جان تو حمال غم زان شد که بهر هویخویشتن را هم به دست خویش کردی در جوال
برگ «و» ساز راه کن پیرا که وقت رفتن استمرد عقبی شو مکن با اهل دنیا اتصال
گرچه پیری برگ مرگت نیست معذوری بلیآدمی را ای شگفت از عمر کی خیزد ملال
این که هفتاد سالست هفتصد گیر ای عجبعاقبت هم بفکنند این تازی اسبانت نعال
عمر بیهوده چه سود ای پیر بی حاصل بگویجز گنه حاصل چه کردستی درین هفتاد سال
هیچ شرمت نیست در دیده بگفت عمر و زیدهیچ دردت نیست اندر دل به مرگ عم و خال
کی شود خود سینه های تیره گون روشن ز پندکی پذیرد رویهای زنگیان خوبی ز خال
پادشاه و پاسبان و شیرمرد و پیرزندر در مرگند وقت عاجزی بر یک مثال
تیغ جان آهنج عزرائیل چون عکس افکندپیش زخم او یکی دان پیر زال و پور زال
ترسکار از خشم حق باش و به عفوش دار امیدکرده در خوف و رجادل چون الف قامت چو دال
رحمت او باسیه رویان عصیان طرفه نیسترانکه باشد چاه تاری منبع آب زلال
ای قوامی تاقیامت ماند نامت درجهانزهد و توحید تو شد سرمایه جاه و جلال
شاعر نان پز توئی کرده خمیر از طبع خویشقوت بهتر شاعر از دو کان تو نان رذال
چون تنور وآتش تو کی بود چرخ و نجومیا چونان و کلبتینت کی بود بدر و هلال
جرم خورشید از برای نان تو گشت است قرصچون کنندش منکسف باشد تنورت را ز گال
آورند از بیشه اندیشه سیمرغان عقلدر تنور خاطرت هیزم به منقار مقال
ای که دانی قدر نان من به نزدیک من ایبر دری دیگر چه حاجت باشدت کردن سؤال
از دکان عقل ما هر روز برنامی نه نانتا نباشی در صف جهل از رجال لارجال