شمارهٔ ۱۰۳ - در موعظت و نصیحت گوید
مکن دین در سر دنیا ز خودرائی و نادانیکه این اقطاع شیطانی است و آن املاک یزدانی
درین ویرانه دیوان بی فرمان فرو منشینکه تا خود را در آن ایوان سلیمان وار بنشانی
کمین سازان شهوانی ترا در راه و توزیشانبه عقل از جان نه آگاهی به شخص از جامه عریانی
چراغ عقل روشن کن که اندر جستن مقصدرهی تاریک داری پیش و درتاریک ویرانی
از این خون خوار محبس سالخورده رخت بیرون برکه برنامد به گیتی در به نیکی نام زندانی
برین زندانی چو زندانی منه امروز باری دلکه تا فردا از آن خوش بوستانی دادبستانی
ز عشق خان و مان کردن شدستی واله ای مسکینتو را تا خان و مان این است بی خانی و بی مانی
چلیپا کرده شهوت را و زنار هوی بستهچو رهبانان درین دیرینه دیر تیز دورانی
ز هول مرگ نندیشی که من خود مرد سلطانمشود سلطان جانت مرگ اگر خود حال سلطانی
اجل چون کوس بنوازد کجا فریادرس باشدسپهبد را سپهداری جهانبان را جهانبانی
چو ناوکهای ربانی روان گردد چه برخیزدز جوشنهای سلطانی و خفتانهای خاقانی
هزیمت رفتگان لشکر مرگند از این عالمجهانداران و جباران تورانی و ایرانی
به رسم و فعل فرعونان چرا گشتستی ای ناداناگر در لشکر ایمان کنی موسی عمرانی
کنی موسی عمرانی به لشکرگاه ایمان درولی همراه موسی نیستی همکار ثعبانی
به ظاهر آیت خیری به باطن آلت شریبه رخ موسی و هارونی به دل فرعون و هامانی
تو را تا سرسپید آمد سیه دل گشتی از غفلتبسان دیو ظلمانی شدی ای پیر نورانی
نماند مرد شادان دل به روز آفت پیرینباشد باغ آبادان به وقت باد ابانی
نفیر از دست ما پیران که مردم را بریم از رهرفیق جمع گمراهان دلیل راه نادانی
به ره گم کردن مردم همی چون نیک بندیشمچه این پیران نورانی چه غولان بیابانی
ز بهر تیرگی دادند ما را خلعت پیریبه دست زاغ بفرستند منشور زمستانی
ز راه ریشخند و روی استهزا سخن گوئیاگر بینی یکی زین سهل جانب مرد سلمانی
مسلمانی مسلم نیستت زیرا که در دنیاکه با پرهیز سلمانی که با ملک سلیمانی
به امر دیو آز اندر مجو ملک سلیمان رااگر مرد سلیمانی چرا پس دیو فرمانی
مسلمانی ز تو رنجور کی گشتی به گیتی درولیکن خواجه را رنجه نمی دارد مسلمانی
ز هر مردم فزون دارد هنرها مردم دینیز هر یاقوت به گیرد بها یاقوت رمانی
قناعت چون جهانبانیست او را حرص چون درمانمده گر نیستی نادان جهانبانی به دربانی
نیفشانند بر تو جان به عقبی در نکورویاناگر تو دست چون مردان به دنیا برنیفشانی
ز نادانی خورد اندوه دنیا مرد دنیائیز بدبختی کشد پالان محنت اسب پالانی
به بدسختن ترازووار داری خاطر و دل راچرا میزان طاعت نیستی معیار عصیانی
سرای حرص و شهوت کردی آبادان عجب خلقیکه هم معیار عصیانی و هم معمار شیطانی
نکردی شرع را فرمان و دیوان را سیه کردیاز آن کار گزاف توست نه شرعی نه دیوانی
به حشر اندر سر از تاج سرافرازی برافرازدکرا تابان بود داغ پشیمانی ز پیشانی
اگر خواهی که کم بینی خمار درد جاویدانمخور در خوردن سِیْکی به نقل الا پشیمانی
به طاعت کردن یزدان ز دوزخ بازخر خود رادرین معنی تأمل کن حقیقت دان که ارزانی
اگر تو قیمت طاعت ندانی بس عجب نایدچه دانی قیمت طاعت که قدر خود نمی دانی
به طاعت رنج بر خود نه گرت ناز ابد بایدمیسر کی شود هرگز تن آسانی به آسانی
شدستی بر گنه چیره که جبارم بیامرزدبکن درمان از این بهتر که فردا صعب درمانی
مکن با ایزد بی چون چنین یکباره گستاخیکه آنگاهی عتابش را تحمل کرد نتوانی
گرت جنت همی باید زکوة از مال بیرون کنتوانی خواستن مهمان ندانی کرد مهمانی
ربا دادن زنا کردن چه معنی دارد ای ویحکبه سامانتر بزی باری نه تو مردی به سامانی؟
ربا دادن چرا باید ندانی در جهان کاریکه ایزد را بیازاری و خلقان را برنجانی
به آزار خدای و خلق و رنج نفس و درد دلبسی گرد آری از هر سو فذلک رایگان مانی
نه پیغمبر نه اهل البیت نه اصحاب کردند اینعجب کاری است کار تو ندانم تا کرا مانی
به هنگام گنه کردن چو خورشید به پیدائیبه وقت توبه آوردن چو سیمرغی به پنهانی
نداند مفسد بدبخت چون مصلح نکو گوئیندانی باشه بدخوی چون بلبل خوش الحانی
ندانی علمها خواندن توانی عیبها جستننه از مردان برهانی ز نامردان بهتانی
به سال و ماه در هرگز نخوانی سبعی از قرآنولیکن هر شب و هر روز نقش مردمان خوانی
به سیرت غدر و تلبیسی به خصلت فسق و تزویریبه فکرت حیلت و زرقی به خاطر مکر و دستانی
ریاورز و نفاق اندوز و پرتزویر و بی حاصلرباخوار و خدای آزار ومؤمن سوز و کسلانی
اگر ایمان قوی داری میندیش از گنه کاریچه گر نااهل کرداری هم آخر ز اهل ایمانی
همی ترس از گنه لیکن امید از فضل او مگسلکه بس باشد تو را شحنه درین ره فضل یزدانی
دلی گرترسد ازدوزخ به دوزخ کی شود خستهکسی گر بد نیندیشد به بد کی باشد ارزانی
قوامی قوت دین را به زهد اندر قیامت کنکه تا روز قیامت جان ز قوم نار برهانی
تو را آراست است امروز مهمانخانه خاطرکه بر خوان عبارتها به طبع خوش نمکدانی
در اصل از نانبا زادی ولیکن زاد نام از توبه حکمت پایه نامی به نسبت مایه نانی
شگفتا نانبائی را که هست اندر ضمیر توز استادان گردونی و مزدوران ارکانی
ز طبع آبی فرو ریزی خمیر از دل برانگیزیبه فکرت آرد دربیزی به خاطر گنده گردانی
چو آرد اجرام گردون را ببیز اندر ضمیر دلکه با پرویزن پروین برین پیروزه دوکانی
ز بیاعان اندیشه همی خر گندم معنیدرین دوکان جسمانی همی پز نان روحانی
مگردان چون سنائی رخ ز گفتار بداندیشانکه ایشان جمله ناجنس اند و تو نز جنس ایشانی
خراسان و عراق امروز اقطاع دو شاعر شدقوامی را عراقی دان سنائی را خراسانی