شمارهٔ ۷۸ - در غزل است
ای عشق غم شد از تو مرا شادیچون از همه جهان به من افتادی
بنده شد از تو مردم آزادهروی از تو نکرد کس آزادی
سرمایه بخش روی چو گلبرگیپیرایه دار زلف چو شمشادی
گه پاسبان لاله سیرابیگه پرده دار سوسن آزادی
عقل سخن شناس جهان دیدهشاگرد تو است با همه استادی
دیرینه یار غار توم گفتیبیزارم از تو گر همه همزادی
از رفتن تو شادی مرا زایدکز زادن تو مردمرا شادی
در عاشقی ز عشوه گلبرگیما را چه خار بود که ننهادی
گفتی قوامیا چه زیان کردیتا دست را به صحبت ما دادی
عشقا من از تو داغ بسی دارمهیچ اندهت مباد چو من بادی