گنج

شمارهٔ ۷۷ - در غزل است

۱۱ بیت
ای زلف تو همچو شاخ شمشادوی قد تو همچو سرو آزاد
هر چند مرا زهر دو رنج استبااین همه تا بود چنین باد
اشک من و روی خویشتن بینگر دجله ندیده ای و بغداد
زلف تو اگر دلی ز من بردلبهای تو صد هزار جان داد
گوئی که زبان تو که بستست؟آن بست که آب دیده بگشاد
پرسی که تو را که زد چه گویمآن زد که عقیله ای چو تو زاد
شادی برسد مرا ز وصلتاز شیرین غم رسد به فرهاد
از دست تو خواستم چو کردنفریاد کم از تو بود بیداد
شیرینی یاد کرد آن لباندر گلوم شکست فریاد
رفت آن که تو بودی و قوامیدیگر نشود ز وصل تو شاد
کی باز شود به جای هرگزخشتی که ز کالبد بیفتاد