گنج

شمارهٔ ۷۳ - در غزل است

۹ بیت
دلم ز عشق تو هرگز محال نندیشدوگر ز هجر بمیرد وصال نندیشد
ترا دهم بدل خود هر آنچه هست مراکسی که جان به تو بخشد ز مال نندیشد
ز جان و مال به عشق تو در نیندیشمکه مرغ سوخته از پر و بال نندیشد
دلی که یابد عشق تو جاودان ماندکسی که یافت بهشت از زوال نندیشد
دلم ز هجر تو هرگز نترسد ای دلبراز آنکه چهره زنگی ز خال نندیشد
تو را از طعنه بدخواه هیچ باکی نیستگل از ملامت باد شمال نندیشد
مرا به وصل چو سیمرغ تو امیدی نیستهرآنکه عاقل باشد محال نندیشد
قوامیت چو شد اندر وصال نیک اندیشدلش ز فرقه باطل سگال نندیشد
وصال جوی ز رنج فراق نهراسدفراخ روزی از قحط سال نندیشد