شمارهٔ ۶۴ - در غزل است
آن خط دمیده بر بناگوشماه است ز شب شده زره پوش
درد دل عاشقان بی صبررنج تن بی دلان مدهوش
ای روز به روز فتنه باتودر راه نهاده دوش با دوش
از شرم تو چون نگار دیوارخوبان همه ساکت اند و خاموش
از خلق مکن دریغ بوسهاکنون که همی خرند بفروش
گفتند که بوسه ای به جا نیستای دوست نکو ببین و به کوش
گفتی که امروز گوش می دارگر وعده خلاف کرده ام دوش
باور مکناد عاشقت راکاین «ه» مسکین هست دست بر گوش
یاد تو خورد قوامی ار چندیک باره ش کرده ای فراموش