گنج

شمارهٔ ۶۲ - در غزل است

۷ بیت
رنگ گل گوئی ز خون عندلیب آمیختستعندلیب از عشق گل نالان به حلق آویختست
بوستان در دولت گل گرد گلبن شاهوارتاج یاقوتین ز تخت زمردین انگیختست
گل به گلبن بر درفشان با کلاه لعل فامراست گوئی بر قبای آبگون می ریختست
از گیاه و مرغ ماو یار ما کمتر نه ایمکاین درو آویختست و او ز ما بگریختست
گرچه آموزم فراوانش نیاموزد همیوان گل ناموخته با عندلیب آمیختست
گر ز ما بگریختست آن دلنواز ما چراخویشتن را عشق او یک باره در ما بیختست
زاتش عشق ای قوامی آبروی خود مبرکانکه پیمود است باد او خاک بر خود بیختست