گنج

شمارهٔ ۶۰ - در غزل است

۹ بیت
ای زلف بند کرده ز ابرو گره گشایبا دوستان بخند و سخن گوی و خوش درآی
میدان مهر جوی و درو اسب وصل تازچوگان عشق گیر و درو گوی دل ربای
انده فزای شد دل شادی پرست مناز من مکن کنار میان تو و خدای
تا کی کنی فراخ روز با کلاه کبرترسم به سر نیاید و تنگ آیدت قبای
ای بس که در زمانه بدان چشم دلفریباز جای برده ای دل مردان دل به جای
آن را که سرزنش کند از عشق گو هلاپائی به راه درنه و دستی برآزمای
با خویستن به عشق تو گویم قوامیابر جان نگار مهر نگاران جانفزای
بر خویشتن همه در شادی فرو مبندصبر آر تا خدای کند بر تو درگشای
اندیشه دور کن مبر اندوه «و» خوش بزیبیچاره ای چه شد که بمردی به دست و پای