گنج

شمارهٔ ۵۹ - در غزل است

۱۱ بیت
لشکر کشید عشق و مرا در میان گرفتخواهند مردمانم از این در زبان گرفت
اندر زبان خلق فتادم ز دست عشقتا بایدم بلا به در این و آن گرفت
جانا غلام عشق تو گشتم به رایگانمی بایدت مرا به عنایت عنان گرفت
آزاد و پادشاه تن خویشم ای نگارآخر مرا به بنده همی بر توان گرفت
نالنده گشت بلبل عشقم که مر تو راطاوس حسن بر سر سرو آشیان گرفت
با آفتاب و ماه و ستاره است آسمانگوئی که نسخت رخ تو آسمان گرفت
چون خط دمید گرد رخت عشق نعره زدکامد سپاه زاغ و صف بوستان گرفت
برکند عشق خیمه و از لشکر جمالترکان گریختند که هندو جهان گرفت
ایمن نشسته بودم در کنج عافیتآمد بلای عشق و مرا ناگهان گرفت
از گوشه ای برآمد از این شوخ دلبریبربود دل ز دستم و پای از میان گرفت
باز شکار جوی قوامی ندیده ای؟شاهین عشق کبک دلت را چنان گرفت