گنج

شمارهٔ ۶ - در مدح امیری امین الملک لقب

۲۰ بیت
ای شده صدر ملک در خور توگشته سلطان وقت غمخور تو
هم امینی و هم امین الملکگوهری نیست همچو گوهر تو
رحمت ایزدست در ره تودولت باقیست رهبر تو
خنجر حاسدان همه کندستپیش آن خنجر سخنور تو
تا به سر وقت باز برد چرخحنجر حاسدان به خنجر تو
تا صدف وار گشت و نی کردارآن دل و خاطر منور تو
در و شکر خدای تعبیه کرددر عبارات روح پرور تو
ای به حلم زمین و جاه فلکنشود کس به پایه برتر تو
گرفلک خوانمت سزد که بودهفت جزو تو هفت اختر تو
ور جهان گویمت رواست که هستهفت عضو تو هفت کشور تو
تو جهانی و زود خواهد کردبخت تو یک جهان مسخر تو
در تو حلم و صفا و لطف و غضبخاک و باد است و آب و آذر تو
کوته است از تو دست بدخواهتور مثل هست در برابر تو
قلم خشک تو چو تر گرددخشک دان دست بدخواه تر تو
قد خصم تو چون کمان داردقلم تیر شکل لاغر تو
راست را کژ همی کند قلمتای شده تیر تو کمانگر تو
با حدیث من و تو آی که نیستجان فروشی چو من ثناخر تو
دیرگاهست تا قوامی هستبنده کردگار و چاکر تو
چند گه باشد آخر این درویشبی نصیب از دل توانگر تو
تختم از بخت برفلک باشدگر بود بر سر من افسر تو