شمارهٔ ۵۵ - در غزل است
زلف تو شب است و روی تو روزوصل تو چو روزگار نوروز
بر وصل تو «کس» نشد مظفربر دولت کس نگشت پیروز
گشتست دلم چو کبک جانباززلفین تو همچو باز کین توز
با زلف مگو که صید دل کنسقا بچه را شنا می آموز
کردی دل بنده تیربارانزان چشم کمان کش جهانسوز
تا چند زنی ز چشم آخربر جان برهنه تیر دل دوز
ای مهر گسسته دوش و رفتهبنشین و بیا و کین میندوز
تا چشم ستاره بار دوشینخورشیدپرست باشد امروز
مادر به خجسته روز زاد استآن روی چو خورشید دل افروز
گوئی که کدام روز بود استآن روز که آفرین بدان روز
دیر است که «تا» دل قوامیاز زلف تو ساختست جان بوز