شمارهٔ ۵۴ - در غزل است
ای صلح بتان غلام چنگتگل بنده روی لاله رنگت
آن تازه گلی که نیست خارتوان آینه ای که نیست زنگت
گوژم چو کمان به عشقت اندردل کرده نشانه خدنگت
از دیده چو آهوئی و بینمبا کبر پلنگ روز جنگت
آهو چمشا بگوی تا خوددر تخمه که بود پلنگت
گر نام و نشان بنده جوئیشاید که نباشد ایچ ننگت
در کنج تنگ تنگدستی استدل تنگتر از دو چشم تنگت
دی پای ز ما تو برگرفتیکاندر سر ما نبود رنگت
نزد دگران شتاب داریهرگز نبود برم درنگت
آهو چمشی ولی به غمزهشیران نبرند جان ز چنگت
بر آخر تازیان تازانگشت است قوامی خر لنگت