گنج

شمارهٔ ۵۲ - در غزل است

۱۱ بیت
ای در دل عاشقان تو دردو ای چهره دوستان تو زرد
از جمله عاشقان منم طاقوز باره نیکوان توئی فرد
سر برزند از غم تو هر شباز برج دلم ستاره درد
تا چند ره تو بایدم رفتتاچند غم تو بایدم خورد
یک روز برم نیائی آخرای عشوه فروش ناجوانمرد
وقت تو عزیز باشد ای جانخلوت نتوان ز تو طلب کرد
در حجره عاشق آی و منشینبر پای سلام کن و برگرد
هر چند که کودکی و نادانچون طیره دهی مرا زهی مرد
بد مهر کسی و بی محاباکز مرد همی برآوری گرد
فرزند که بودی از که زادیگوئیت کدام دایه پرورد
درد او جفا تو از قوامیبی مهره به مهر برده ای نرد