گنج

شمارهٔ ۵۱ - در غزل است

۱۱ بیت
ای مهر تو در میان جانمو ای نام تو بر سر زبانم
تو خوب چو باغ ارغوانیمن زشت چو کشت زعفرانم
از بردن نام و زلف و خالتچون نافه مشک شد دهانم
شبها ز غمت همی نخسبمزین است که زرد و ناتوانم
هندو نیم ار تو را چرا پسبر بام غم تو پاسبانم
گر نام تو بر سرم نبودیکس بازنیافتی نشانم
گفتی که کنی تو در سرم جانحقا که در آرزوی آنم
خود را عجمی چه سازی ای ترکهرگه ز تو بوسه ای ستانم
گویم که بیار آن لب شیرینگوئی تو که پارسی ندانم
با گرسنگان به خوان وصلتگر هیچ کری کند بخوانم
آن رفت که با قوام بودمامروز قوامیم نه آنم