گنج

شمارهٔ ۴ - در مدح امیری صاحب طرف و اظهار گله و تقاضای صله

۲۶ بیت
ای بزرگی که در آفاق تو را دیگر نیستوز همه عالم چون گوهر تو گوهر نیست
بی جوار در تو مرد درم را زر نیستبی وجود کف تو مرغ کرم را پر نیست
گر فلک خوانمت از جاه روا باشد از آنکهفت عضو تو تو را کمتر هفت اختر نیست
پادشاهی تو بلاقاعده افسر و تختتخت تو جز فلک و افسر تو جز خور نیست
نه بدان نیست تو را افسر زر از بر سرکه ز فطرت چو ملوک از در افسر سر نیست
در همه دنیا چندان که همی در نگرمبه سر تو که تو را درخور سرافسرنیست
ماه نو طوق زر توست و فلک مرکب توزیر رانت چه اگر اسب به طوق زرنیست
سایه ایزدی و دبدبه دولت هستچترت ار بر ز برو نوبتت ار بر در نیست
بر همه صحن فلک چون اثر خاطر توقمر زهره دل و شمس عطارد فرنیست
در همه سطح زمین چون هنر خامه توباد خاکی گهر و آتش آب آور نیست
گرچه صاحب طرفی بر همه شاهان شرفیهمه کس داند و اندیشه بدین اندر نیست
در مثل هست که اشراف بر اطراف بوندشبهه خصم تو را حجت از ین بهتر نیست
اینک این بنده قوامی که ثناگستر توستدست جود تو برو گرچه عطا گستر نیست
هست معلوم ندیم تو شجاع الدین راکه به هنگام سخن به ز منت چاکر نیست
ناصحی گوید ور نیز نگوید دانیکه آخر این شعر من از شعر کسی کمتر نیست
بر سپهرت به گه بزم مرا باری هستزحل مویه گر ار زهره خنیاگر نیست
هر کسی پشته هیزم کشد از بیشه توزآتشت ما را یک مشته خاکستر نیست
ریش مالان کرده مدح تو تا کی گویمکه اندر اصطبل تو بدبخت تر از من خر نیست
هست دیوان مرا مدح تو در خور گرچهسرو ریش من دیوانه تو را درخور نیست
از پی شکر تو همچون صدف و نی همه وقتدر دل و در دهنم جز گهر و شکر نیست
گفتی اسبی دهمت تا تو سوارش باشیکه مرا جنس بسی هست ولیکن زر نیست
گاوریشا که من ابله خر خواهم بردکم از آن اسب کنون هم لگد استر نیست
پرس احوال رهی را ز وجیه الدولهتا تو را گوید اگر قول منت باور نیست
چشم دارم که زبهر دل من خواجه وجیهخورد اندوه اگر هیچ کس انده خور نیست
ننگ شهری شده ام تا که به هنگام سخابا عمر هست را دیده و با چاکر نیست
گر عمر را ز تو خلعت رسد انصاف بدهآخر این شعر من از شعر عمر کمتر نیست