گنج

شمارهٔ ۳ - ترجیع بندیست در مدح معمار الحرمین منتجب الدین حسین بن ابی سعد ورامینی رحمة الله

۱۱۶ بیت
آتش عشق آفتی عجب استعشق را اولین نظر سبب است
دل عاشق به زیر حقه عشقهمچو مهره به دست بوالعجب است
روز و شب آرزوی معشوقانازپس یکدگر چو روز و شب است
آنچه خاص منست لاتسألکه از آن سرو قدنوش لب است
دلبری خوش لبی نگارینیکه آدمی خلقت و پری نسب است
زلف او را که طبع مشتاق استخط او را که عشق در طلب است
آن نه زلف است رایت حسن استوان نه خط است آیت طرب است
گر بر دیگری شوم گویدخیش چون دارد آنکه را قصب است
ور ازو بوسه بایدم گویدانگبین چون خوری تو را که تب است
او نداند مگر قوامی راکز کسان امیر منتجب است
تاج آزادگان امیر حسینکه ندارد نظیر در کونین
زلف معشوق مشک پاش منستغمزه دوست دور باش منست
هرشب از یاد روی او تا روزاز گل و نسترن فراش منست
سال و مه بارگیر انده عشقلاشه جسم و جان لاش منست
لرزه بر من فتد ز دیدن دوستحسن او گوئی ارتعاش منست
غزلی چون شکر همی گویمزان دو لب این قدر تراش منست
عنبر لاله پوش پرشکنشنافه عشق مشک پاش منست
در جهان شاهنامه دیگرخلق را سرگذشت فاش منست
ای قوامی سرای عقل؛ تراحجره عشق پرقماش منست
عقل ده روزه گر اتابک توستعشق دیرینه خواجه تاش منست
دل من تا بود مفتش عشقمدحت میر افتتاش منست
تاج آزادگان امیرحسینکه ندارد نظیر در کونین
داده ام دل به دست نادانیشده زین کار چون پشیمانی
پای را در رهی نهاد ستمکه نیرزد درو سری نانی
ای دل از غم مجه که نگزیردیوسفی را ز چاه و زندانی
هیچ دردی به عالم اندر نیستکش نیاید به دست درمانی
جامه روز را همی دوزدهر سپیده دمی گریبانی
عشق او خونبهای این دل مناز دلی نیکتر بود جانی
ای قوامی به یک تن تنهامنه از عشق میل و بالانی
رو که ایدر نداند آوردنبه کلاغی کسی زمستانی
هر چه در عشق گم کنی بدهدهر یکی را امیر تاوانی
تاج آزادگان امیرحسینکه ندارد نظیر در کونین
گوئی از دست عشق کی برهمتا روم سر به تخت باز نهم
چه کنم زلف یار چون زره استزره او همی برد ز رهم
ای دل از من به شاه خوبان شوتا نیارد فراق او سپهم
عشق را گو مزن که بی زورمدوست را گو مکش که بی گنهم
هم ز مکر و سپید کاری اوستکاین چنین من ز عشق دل سیهم
چون مرا آن نگار بی آزرمگفت جز جان و مال و دل نخواهم
خویشتن را و یار بد خود راچه دهم رنج «و» بفکنم به رهم
ای قوامی در آرزوی وصالچون تو در هجر دلبران تبهم
ترک خوبان کنم کجا برم آنتشت زرین که جان درو بدهم
گر مرا سر برهنه دارد بختحشمت میر بس بود کلهم
تاج آزادگان امیرحسینکه ندارد نظیر در کونین
شاه و سالار دلبران بودستتاج فرق سمنبران بودست
از نکوروئی و خوشی گوئیاز در بزم مهتران بودست
از کرشمه به نوک غمزه تیزهمچو تیغ دلاوران بودست
گاه عشرت میان خوبان درهمچو خورشید از اختران بودست
بر عمارت سرای حسن امروزکار فرمای دلبران بودست
از لطافت به روزگار وصالراحت روح پروران بودست
روز هجران عاشق مظلوممایه ظلم گستران بودست
نشود بارگیر درویشانزانکه یار توانگران بودست
تاج آزادگان امیرحسینکه ندارد نظیر در کونین
ای دل از عشق دست و پای مزنروی نیکوترست و رای مزن
تکیه بر عقل تن گداز مکنبانگ بر عشق جان فزای مزن
ابروئی پر ز خشم؛ عشق مبازدهنی پر ز پست؛ نای مزن
عشق بر دلبر جفاجوی آرلاف یار وفا نمای مزن
تیغ بر روی پادشاهان کشتیر بر چشم هر گدای مزن
تا توانی مباش با اوباشگام بی یار دلربای مزن
تا بود عرصه بهشت خدایخیمه بر دشت دهخدای مزن
ای قوامی چو بسته کردت عشقجز در صبر درگشای مزن
سرندانی تو روی عشق مبینسر نداری تو پشت پای مزن
عشق را باش وجز به نزد امیرنفس شکر هیچ جای مزن
تاج آزادگان امیرحسینکه ندارد نظیر در کونین
آن امیر لطیف آزادهمحترم نفس و محتشم زاده
صدر نیکوخصال گردون قدربدر خورشید زاد آزاده
شکر گویان ز جود چون مستانبردر او به هم در افتاده
مهتران همچو صورت اندر آببسر از پیش قدرش استاده
در بهاران به شادی عدلشداده باد صبا به گل باده
سال و مه شکل کاغذ و خطشملکت روز را به شب داده
سجده ها برده از سیاست اوشیر نر پیش آهوی ماده
از پی شاعران به راه و به درچشم بگشاده گوش بنهاده
وز پی زایران به روز و به شبخوان نهادست و دست بگشاده
بورامین ز بهر خدمت اودولت از ری مرا فرستاده
تاج آزادگان امیرحسینکه ندارد نظیر در کونین
ای بگوهر ز نسل آدم فردملک را حشمت تو اندر خورد
بر فلک در رکاب دولت تواختران می زنند بردا برد
روزگار از برای دوستیتکرد با دشمن آنچه باید کرد
هست بر چرخ فضل خامه توکوکب شب نمای روز نورد
پیش روی تو بانگ او گوئیمی کند عندلیب خطبه ورد
دولت تو کجا کند خامیطبع آتش چگونه باشد سرد
تیره شد روز دشمن از جاهتچون بجنبد سپه بخیزد گرد
چه شناسد عدو لطافت و خشمچه خبر مرده را ز راحت و درد
جفت شادی شود همی دل منبهر این بیت همچو گوهر فرد
تاج آزادگان امیرحسینکه ندارد نظیر در کونین
ای سرای تو آسمان کردارپیشکاران تو کواکب وار
بر سرت اختران سعد نمایبر درت مهتران دولت یار
تا قوامی به خدمت تو رسیداز یکی شد به صد هزار هزار
سایه تو فتاد بر سر منتا مرا کرد آفتاب تبار
مر تورا شاعر و ندیم بسیستجلد درفضل و چابک اندر کار
لیک زیشان همه به حضرت تومن و با احمدیم خدمتکار
دهخدائی اجل رشیدالملکبوده با ما به حکمت اندر غار
من در آن بند نیستم که مراخلعت امسال به بود یا پار
خلعت تو مرا نه امروزستکز پی خدمت تو ایزد بار
روز اول که آفرید مراتن من جبه کرد و سردستار
هست بیتی خوش اندرین ترجیعباز گویم چو بشنوی ز هزار
تاج آزادگان امیرحسینکه ندارد نظیر در کونین
نانبائی که شاعرست منمشاعری نانبای خوش سخنم
گندم ارتفاع حصه عقلبر در آسیای دل فکنم
برم از آسیا به دوکانیکه بود چار حد او بدنم
نانم ار در تنور دیده نه ایبنگر اندر زبان و در دهنم
در ترازوی طبع و خاطر سنگوهم و فهم است یک من و دومنم
مشتری ز آسمان فرود آیدمشتری را گهی که بانگ زنم
ای که بازر همچو گلبرگیسغبه نانهای چون سمنم
نان شعر از من و تو شاید پختکه ترازو توئی و سنگ منم
راتب مدح میر خواهم دادتابه دوکان شعر خویشتنم
تاج آزادگان امیرحسینکه ندارد نظیر در کونین
حظ عمر تو نیک نامی بادقسم طبع تو شادکامی باد
کار دولت بر آستانه توچو دگر خواجگان غلامی باد
زیر ران تو اسب ناز و نیازخوش لگامی و تیز گامی باد
بهره از روزگار، بدگوراخام طبعی و ناتمامی باد
صفت رای و روی دشمن توتنگ خوئی و زردفامی باد
هم ره شخص و همنشین دلتنیک عهدی و نیکنامی باد
هر که زرین کند ز مهر تو رویدر جهان همچو زر گرامی باد
عقل را پختگیست در سر توباده را در کف تو خامی باد
تا بود خاص و عام در عالمخاصتر کس برتو عامی باد
کار خصم تو ناقوامی شدشاعر خاص تو قوامی باد