شمارهٔ ۲ - از ترجیع بندیست که اول آن ساقط و در مدح ابوالحسن علی بن الحسن البیهقی
آن خواجه که نیست چنو در همه عجمدر دین بلندمایه و در ملک محتشم
والاابوالحسن علی بن الحسن که هستاز جاهش اهل دولت و دین گشته محترم
از رشگ رای او شد اجرام زرد رویوز پیش جاه او شد افلاک پشت خم
گر زانکه در حمایت انصاف او بوددر بوستان ز باد خزان کی رود ستم
هنگام فضل و وقت سخا نیستش نظیرهم مرکز ادب شد وهم منبع کرم
از لطف جود دستش اگر یافتی خبراز کان به پای خویش برون آمدی درم
پس گر سربریده نگوید یکی سخندر دست او چگونه سخنگوی شد قلم
بی لطف عقل او نبود فضل در جهانتنگی بود هرآینه چون آب گشت کم
دانسته بود صاحب کافی کفایتشپیش از وجود او زحیات رفت درعدم
آری نگون شود علم پادشاه شبچون کوس آفتاب نوازد سپیده دم
سلطان وقت را شرف الدین وزیر بادتا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
ای از عدد یکی به هنر صدهزار مرددارند معطیان ز عطاء تو پیش خورد
از رشگ حرمت تو بزرگان مملکتچون صبح و شمس با رخ زردند وباد سرد
از اولیای دولت در هیچ روزگارنه آورد چون تو گردش گردون تیز گرد
هستند پیش حمله تهدید امر توهمچون زنان عاجز مردان شیر مرد
نظاره گاه جاه تو کرده است کردگاراین کاخ هفت کنگره گردلاژورد
جفت تو نیست از فضلای جهان کسیچون آفتابی از همه اجرام چرخ فرد
گویند فاضلان چو بینند فضل توسبحان آن خدای که این فضل با تو کرد
بدخواه با تو صدر نگشتست هم عنانگنجشک با عقاب نبوده است هم نبرد
جزکار خامه تو نباشد صلاح ملکجز ورد عندلیب نزیبد دعاء ورد
ای رای راد بخش تو درمان ملک و دیناین بیت فهم کن که مبادات هیچ درد
سلطان وقت را شرف الدین وزیر بادتا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
ایزد سعادت تو به نیک اتفاق داداز تو وفاق جست و به خصمت نفاق داد
گردون تو را بقا و جهان را فنا نوشتدولت تو را وصال و عدو را فراق داد
شیطان چو با عدوت شراب زقوم خوردیزدان به اولیای تو «کاسا دهاق » داد
دولت ز جمله خاصگیان سرای ملکاز قصرهای نیک ترینت وثاق داد
در فضل و رای اهل خراسان چو بنگریدسلطان تو را وزارت ملک عراق داد
زانجا که جاه توست وزارت چه سگ بودسلطان وقت این عمل از اتفاق داد
هر کس که یافت خدمت تو ترک دهر کردهرکو بهشت جست جهان را طلاق داد
گاه ولادت تو فرشته زساق عرشبنگر چه گفت چون ندی اشتیاق داد
کلک چو برق را به علی بیهقی سپردآن کو محمد عربی را براق داد
تاخاطرم به مدحت تو جفت فکر توستطوقم خرد به گفتن این بیت طاق داد
سلطان وقت را شرف الدین وزیر بادتا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
بهتر ز روز دولت تو روزگار نیستبعد از خدای چون تو خداوندگار نیست
با پای همت تو فلک زیر دست هستبا دست بخشش تو جهان پایدار نیست
سلطان که اختیار خدایست بر زمینمیر اختیار دین که چن و به اختیار نیست
این هر دو اختیار به یک روز اختیارکردندت اختیار و چنین اختیار نیست
تاسایه رکیب تو بر اهل ری فتادکس نیست کز جلال تو خورشید وارنیست
ری را به اتفاق همه اهل روزگاراز روزگارهابه ازین روزگار نیست
بنده ز دست حادثه نه آمد به خدمتتپائی که دردمند بود حق گزار نیست
گفتم دلا چو دیر به خدمت رسیدهعذری بخواه که خواستن عذر عار نیست
دل گفت تو ستایش او کن به عذر اوبا آنکه کار نیست تو را هیچ کارنیست
ای یادگار صاحب کافی به گاه فضلاز گفت بنده بهتر ازین یادگار نیست
سلطان وقت را شرف الدین وزیر بادتادین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
از شاعران عالم جز من که نانباستنان سخن به رسته اندیشه در کراست
سیمرغ عقل برزگر خطه منستکش آب و خاک چشمه حیوان و کیمیاست
گندم ز برج سنبله دارم ز دلو چرخسنگم زمین و دور فلک چرخ آسیاست
ناهید آرد «و» ماه خمیر «و» آفتاب نانشب دود و انجم آتش و گردون تنور ماست
فکرت دکان و ذوق ترازو خرد محکجان مشتری و دل درم وطبع نانباست
نان مشتری برد ز سر کلبتین منبا هم مرا تنور و ترازو شدست راست
نان چنین غذای تورا شاید ای بزرگتاج مرصع از جهت تخت پادشاست
نانی بدین صفت که تو را شرح داده امکی طعمه ستور دل آدمی لقاست
برخوان جان خویش به مهمان سرای خلددر حلق علم لقمه ارواح انبیاست
با نثر و نظم تو که تواند فصیح بوداز عاجزی به دست قوامی چنین دعاست
سلطان وقت را شرف الدین وزیر بادتا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
اقبال عذر خواه تو هر بامداد بادوز تو سریر ملک در ایوان داد باد
باغ نهال یار تو جنت صفت شدستکاخ سرای خصم تو دوزخ نهاد باد
باد خزان غلام کف زرفشان توستابر بهار چاکر آن دست راد باد
بر آسمان دولت و دین ماه جاه توچون دختران گردون خورشید زاد باد
هرجامه که عمر تو را دوخت شامگاهتا نفخ صور پیرهن بامداد باد
فرزند فضل را قلمت دایه آمدستشاگرد جود را درمت اوستاد باد
در گوش و هوش آدمیان تا به رستخیزشکر تو وشکایت بد خواه یادباد
فرزند آنکه چاکر فرزند پاک توستهمچون نبیرگان تو والا نژاد باد
تا آب و خاک وآتش و بادست در جهانهرچار؛ چاربالش آن طبع شاد باد