گنج

شمارهٔ ۱ - از قصیده‌ایست که در نصیحت و موعظت گفته و موجود از آن این است

۵۴ بیت
ساکن شو و تو طاعت ایزد کن اختیارکز مرد بختیار جزین اختیار نیست
پرهیزگار باش و چه سودست پند منکه امروز روز مردم پرهیزگار نیست
مرد خدای شو که خدای است دستگیردل بر کن از جهان که جهان پایدار نیست
زان زلزله که بود گه یحیی بن معاذری شد خراب اگر چه تو را اعتبار نیست
بی جان شدند سیصدو پنجه هزار خلقمعلوم کن چو قول منت استوار نیست
دارنده زمانه تواناست همچناندر کارهاش هیچ کس آموزگار نیست
گر والعیاذ بالله با ما همان کنداین روزگار بهتر از آن روزگار نیست
این قوم زان گروه بسی باز پس ترندری را اگر چه آن درج و کار و بار نیست
ناقد چنانکه بود بصیر است همچنانزر سرای ضرب عمل را عیار نیست
تا زلزله ست چیره تری بر گناههاگوئی تو را هدایت پروردگار نیست
از هیبت خدای نترسی ز ابلهیدیوانگی و ابلهی از افتخار نیست
آگه نه ای که از طرف بیشه قضاشیر عذاب را ز تو بهتر شکار نیست
تا تو بدی کنی به دل آید ز پیش توزیرا که باده شهوت خمر و خمار نیست
ای قوم ازین عذاب بترسید زینهارکاین کار جز علامت اصحاب نار نیست
بنگر که ما چه لشکر ظلمیم کز خدایبر فرق ما جز آتش دوزخ نثار نیست
زین تندبادها که به هم بر زند جهاندر دیده ها به جای بصر جز غبار نیست
از کردگار باد عذابست خاک پاشوز بحر رحمت ابر کرم قطر«ه» بار نیست
گر بنده خاکسار شد از باد، شکرهاستکز خشم پادشاه جهان سنگسار نیست
نزدیک خاطر و دلت ای مرد خاکسارروز شمار و هیبت او در شمار نیست
در زیر خاک زلزله خواهد تو را شکستجز خاک تیره مالش تو خاکسار نیست
در ملک پادشا چه که عالم شود خراباز مرگ زنگئی خلل زنگبار نیست
تو خواه باش و خواه نه در عالم خدایبر هردو گام چون تو کم از صدهزار نیست
زنهار خواستی چو در افتاد زلزلهای ظالمی که از تو به جهان زینهار نیست
ایزد تو را به فضل و کرم زینهار داداز بهر آن که او چو تو زنهار خوار نیست
مردی مبر به درگه ایزد نیاز برکان صدر عزتست و صف کارزار نیست
آنجاست سجده گاه ضعیفان و عاجزانناوردگاه رستم و اسفندیار نیست
بر درگه خدای جهان عاجزی نمایکان جایگاه جز به در عجز بار نیست
امروز تو ز دی به خصومت قویتریو امسال قوت تو چو پیرار و پار نیست
داننده ای که گردش لیل و نهار ساختداند که خیری از تو به لیل و نهار نیست
لیل و نهار بر تو به غفلت بسی گذشتو اندر تو جز جحود نهارا جهار نیست
اسب مراد تو به ره دین نمی رودره را چه عیب مرکب تو راهوار نیست
گرچه پیاده ای به ره عقل و عافیتمیدان فتنه را چو تو چابک سوار نیست
اینجا مکن قرار که جائی ست بی قرارجای تو جز به منزل دارالقرار نیست
از بهر لفظ فحش ندارد لب تو مهروز راه مهر دین شترت را مهار نیست
بی شک تن هیزم دوزخ کند خدایزیرا که شاخ خیر تو را برگ و بار نیست
کس دیده نیست چون تو نکوروی زشت خویچون خلقت تو صورت طاوس و مار نیست
زهر کشنده مار ندارد چو خوی توطاوس را چو روی تو رنگ و نگار نیست
نتوان از ین همه کرم و فضل کردگارگفتن که پادشاه جهان بردبار نیست
در بندگیش بسته میان باش کز نهیبدریای آتش غضبش را کنار نیست
از آتش جهنم و «ا»ز خشم او بترسای بی خبر ترا مگر از نار عار نیست
با نفس خویش به شو و خیرات پیش گیرعذری بخواه اگر چه دلت خواستار نیست
آن را که با تو این همه نعمت همی کنددر طاعتش چرا دلت اومیدوار نیست
ما ناکسیم اگر نه کریمست پادشاتقصیر بنده جرم خداوندگار نیست
بشنو قوامیا ز خرد پند و کار بندهرکو نه اهل پند بود هوشیار نیست
«تو» پادشاه گنج قناعت شدی رواستگر تخت زر وافسر گوهر نگار نیست
«بر تخت» عافیت شو و«ا»ز شرم پرده دارگربر در تو قاعده پرده دار نیست
ترک جهانیان کن و بر تخت عقل گویای پرده دار پرده فروهل که بار نیست
با همگنان بگوی که دیوان شعر منباغی است کاندر و همه گل هست و خار نیست
آن نانبامنم که چو دکّان خاطرمایوان ملک و بارگه شهریار نیست
چون دانه های گندم پاکم به روشنیاندر خزینه ها گهر شاهوار نیست
آن را که نیست گندم انبار دل چنیناز آسیای فضل الاهیش بار نیست
در حلق زیرکان جهان همچو نان منحلوای تر شهد و شکر خوشگوار نیست
نام نکوست حاصل نان سپید منوز مرد به ز نام نکو یادگار نیست
هرکس که نیست درکف او قرص نان مناز چرخش آفتاب و مه اندر کنارنیست