گنج

شمارهٔ ۲۱ - در مدح کسی و تقاضای پولی از او تا دستاری و عمامه ای بخرد

۱۴ بیت
ای خواجه که بر در تو چون نظر زنمدر حال تکیه در بر فتح و ظفر زنم
واندر مدایحت چو به نظم آورم سخنگوئی گلاب «و» آب همی بر شکر زنم
چون بر فلک برم سخن اندر ستودنترایت ز فخر بر سر شمس و قمر زنم
وز بهر یک سخن نه ز یکی هزار باربرتر سپهر بر ز می زیرتر زنم
چون تیغ خاطرم ز خطاها برهنه شدبرفرق حاسدت بهجا در تبر زنم
واندر نگارخانه مدحت ز عقل و طبعشکل ادب نمایم و رسم هنر زنم
تیری که بر دو دیده خصمت زنم ز کینهم دل دهد به جان تو کش بر جگر زنم
چون دانه ام به خاک دراز رنج روزگارهر چند در هوای تو چون مرغ پرزنم
دستارکی خریده ام ار تو بها دهیشبر سر نهم به نامت و با چرخ بر زنم
اکنون مرا به قیمت دستار دست گیرتا لافها ز کیسه تو بیشتر زنم
چون وقت آز پای تو بوسم گه نیازداری روا که دست به شخصی دگر زنم؟
گر درگذاریم به سراپرده کرمبا پادشه ز مرتبه خیمه به در زنم
دی و پری گفتی که امروز باز گردکه اول تو را دهم زر فردا که زر زنم
امروز دان که باز نگردم به هیچ وجهگر زر زنی و گرنه تو را من به زر زنم