شمارهٔ ۱۵ - در مدح و استعطاء است
ای جهان را بزرگیت معلوموای خرد را کفایتت مفهوم
سخنت باد بر دل وزراگرم چون انگبین و نرم چو موم
ولیت بر کنار آب حیاتعدوت در میان باد سموم
آن درختی که چون تو میوه دهدآفرین باد بر چنان بر و بوم
یک دو هفته گذشت کاین خادمکمتر آمد به پیش آن مخدوم
خشم کم گیر چون به مهر اندرکرده ای اعتقاد من معلوم
از عقوبت بسم بود که ز بختمانده باشم ز خدمتت محروم
من که باید که با تو بنشینمکز تو خیزد معیشت و مرسوم
چه نشینم به تنگ دستی درپیش مشتی فراخ کون زن شوم
آری آری به طبع بنشیندمرغ می شوم بر درخت ز قوم
رنج نان دادن است و زن گادنکه مرا جان برآرد از حلقوم
آدمی را دو محنت سنگی استرنج حلقوم و آفت خرطوم